0
Posted in هرس
تیر ۸, ۱۳۹۸

رمزگشایی از یک «اسطوره»

(به مناسبت سی و سومین سالگرد ۸ تیر ۱۳۵۵ و تجدید پیمان با سازمان و آرمان فرمانده)

نوشتۀ حاضر، تفسیری است از تیتر نخست روزنامۀ اطلاعات در ۹ تیر ماه ۱۳۵۵ که از «جزییات زندگی اسرار آمیز ۱۰ رهبر تروریستها» سخن می‌گوید. زندگی آنان چرا «اسرارآمیز» تلقی می‌شد؟ «جزییات» این نوع زندگی چیست و چگونه می‌توان از آن رمزگشایی کرد؟

انسان‌شناسی رایج مارکسیستی نیز تا حد زیادی اکونومیستی است: پایین‌آمدن از درختان، ایستادن بر روی دو پا، آزاد شدن دست‌ها، ابزارسازی و کار؛ «این کار بود که انسان را آفرید» و تمام. نتایج پژوهش‌های جدیدتر تکاملی، این تصویر جفت و جوری که انسان‌شناسی را مستقیما به اقتصاد پیوند می‌زنند، در هم می‌ریزد. ارنست مایر می‌نویسد: «امروز این استدلالات مدت‌هاست که توان متقاعدکنندگی سابق خود را از دست داده‌اند. استرالوپیتیسین‌ها بیش از دو میلیون سال بر روی دو پای خود ایستاده راه می‌رفتند بدون آن که در این دوران طولانی کوچکترین تغییر چشم‌گیری در حجم مغز آنها پدید آمده باشد. همچنین امروز دانشمندان آن ارزش سابق را برای ساخت و کاربرد ابزار قائل نیستند به ویژه پس از آن که پی بردند شامپانزه‌ها و کلاغ‌ها و سایر جانوران نیز از ابزار استفاده می‌کنند؛ شامپانزه‌ها حتی ابزار می‌سازند. در نتیجه ابزار دیگر آن اهمیت پیشین خود را از دست داده است». (تکامل چیست، ارنست مایر، ترجمۀ سلامت رنجبر، صفحۀ ۳۷۸) پس تفاوت در چیست؟ مغز بزرگ، تولید و انتقال اطلاعات در چارچوب فرهنگ و البته با ابزار زبان، «تا جایی که حتی می‌توان گفت خود همین انتقال اطلاعات فرهنگی بوده که تکوین زبان را ضروری ساخته است». (همان، صفحۀ ۳۹۶) جامعۀ انسانی، هر چه بیشتر از طبیعت مستقل می‌شود و «آزادی» و «قدرت انتخاب» پیدا می‌کند اما به همان میزان در مقابل همان طبیعت ضعیف‌تر و محتاج‌تر است. این پارادوکس را چگونه می‌توان حل کرد؟ هر لحظۀ زندگی هر فرد انسان، یک «موقعیت» یا «نقطه» (Point، تعبیر بدیو) است که بنا بر همان خصلت اخص بشری، گزینه‌های متعددی را در مقابل او قرار می‌دهد که نتیجۀ آن می‌تواند کامیابی لحظه‌ای او اما فروپاشی پیوندهای جمعی و نابودی نوع هموساپینس باشد. در شرایطی که این گونه برخلاف برخی انواع جانوری دیگر مانند مورچه و زنبور از «هوش گروهی» (Swarm Intelligence) برخوردار نیست، چارۀ نجات از فردگرایی و خودخواهی تک تک افراد و نجات نوع و جمع چیست؟ طبیعتا، انضباط از طریق تحدید قدرت انتخاب بی‌کران اعضا و تثبیت یک‌سری الگوهای رفتاری از طریق پیوند آن با نمادهای مشخص و نخستین مواردشان: توتم و تابو. به نظر ژوزف کمپ‌بل، «اسطوره»‌سازی تلاش برای تثبیت و یادآوری انتخاب‌های درست بشر در موقعیت‌ها و نقاط مشابه است. اما با افزایش جمعیت و سایر تحولات عمیق اجتماعی پس از انقلاب نئولیتیک (کشاورزی)، این ضمانت بقای نوع هموساپینس با الزامات حفظ جامعۀ طبقاتی به نحو تفکیک‌ناپذیری در هم می‌آمیزد: نمادها و الگوها از ریشه‌های اجتماعی و مادی خود کنده می‌شوند و بر فراز جامعه قرار می‌گیرند تا اتم‌های بشری را هر لحظه و در هر موقعیت در مدارهای موازی و تکراری جامعۀ طبقاتی هدایت کنند؛ «روزمرگی» با سوخت و سائق پیگیری بقاء و بیشینه‌سازی لذت و در لفافه‌ای از اسطوره‌های حافظ نظم و وضعیت شکل می‌گیرد و ایدئولوژی در مقام حاکم ناخودآگاه بشر متولد می‌شود.

یک اتم سرخ، یک ماهی سیاه کوچولو، از فهم این نکته شروع می‌کند که چیزی در این میان مشکل دارد و باید تغییر کند: جهان روزمره جامعه طبقاتی که متضمن تخریب طبیعت و تنزل بشر به مرتبه‌ای مادون حیوانات است. زندگی، لحظه‌ای گذرا در معیار کیهانی است که باید صرف چیزی ارزشمندتر شود: مرگ‌آگاهی و هم‌زمان تحقیر مرگ و شهادت‌پذیری. جَنَم دگرگونی‌طلبی و انقلابی‌گری اینجا و همان‌طور که ارنست مندل در تئوری سازماندهی‌اش توضیح می‌دهد، «در سطح فردی» شکل می‌گیرد. پاسخ به «چه تغییری؟» نیاز به افق و آرمان را یاد آوری می‌کند و کمونیسم را در مقام بدیل جامعه طبقاتی پیش می‌نهد. پس تغییر بنیادین آنچه هست و نباید این‌گونه باشد در مقام معنای موجودیت این ذرۀ متناهی پیش کشیده می‌شود و بشر می‌رود که با تبدیل‌شدن به سوژه تازه القاب پوشالی «اشرف مخلوقات» و «خداوند جهان» را وانهد و واقعا اندکی از عالم مادون حیوانات فاصله گرفته، از حیات جانوری گذر کند و در معرض سوژگی قرار گیرد. اما «تغییر وضعیت»، قدرت می‌خواهد و برای یک انقلابی و یک کمونیست منبع قدرت کجاست؟ زحمتکشان و طبقۀ کارگر اما برای یه کار انداختن قدرت آنان که چون بخار از منافذ جامعۀ طبقاتی فران می‌کند و به هدر می‌رود، نیاز است که پیشتر خود قدرتی داشت. منشاء اخص قدرت انقلابی در کجاست؟ بازگشتن به ریشه‌های گونۀ خویش: همان‌ طور که بشر نخستین در معرض طبیعت، بی‌حفاظ و لرزان بود، انسان انقلابی نیز در مقابل گرداب‌های مکندۀ جامعۀ طبقاتی لرزان است و باید سلاح قدیمی را از نوع صیقل بزند و به کار بیاندازد: انضباط داوطلبانه. انضباط داوطلبانه از سطح فرد و بدنش آغاز می‌شود و در هر لحظه، هر نقطه و هر موقعیت، دست به انتخابی می‌زند که تنها به یک چیز وفادار است: سازمان (ابزار تغییر) که در خود دو عامل دیگر یعنی زحمتکشان (نیروی تغییر) و آرمان (افق تغییر) را فشرده کرده است. پس انتخاب‌های ارکستره در قالب گروه کُر پرشور و خوش‌نوای انقلابیون، جمع را با آهن و پولاد، زره‌پوش می‌کند و آمیزه‌ای از سرود و فلز می‌سازد که هم‌زمان تجسد «شهریار جدید» گرامشی و «شهسوار ایمان» کیرکگور است. انضباط داوطلبانه، مولود انتخاب دیگرخواهانه و گسست قطعی از خودخواهی و فردگرایی است؛ دگرخواهی انقلابی که به سیاست، مبارزه، سازمان، ارتش، انقلاب و کمونیسم راه می‌برد. اما انقلابیونی که باید راه خود را از میان سیلاب‌های مخالف‌خوان جامعۀ طبقاتی که در هر لحظه و از هر سو از درون ناخودآگاه، از خانواده، دوستان، رسانه‌ها، دولت طبقاتی هجوم می‌آورند، نیاز به الگوهای رفتاری و نمادهای ثایت در موقعیت‌های مشابه دارند. آن‌ها اسطوره‌های خودشان را می‌خواهند اما اسطوره‌هایی که پایه و پیکر مادی آنها هویداست، جنس و هیبتی آشنا دارند و ریشه‌های ستبرشان در خاک هویداست: اسطوره‌های آنان و ستارگان راهنما در شب دیجور روزمرگی جامعۀ طبقاتی، شهیدان هستند. معلمان و مظاهر ایدئولوژی، از نوع آگاهانه و انقلابی به عنوان سامانۀ «ارزش-انتخاب-اقدام» که در نقطه و موقعیت به کار می‌افتد تا نتیجه‌ای دیگرگونه را رقم بزند.

پس فرمانده شهید حمید اشرف و ده هم‌رزم وفادارش، برای ما نه تنها «چریک‌های افسانه‌ای» که «اسطوره»اند، مربیان لیدئولوژی و منش و نه فقط آموزگاران استراتژی و مشی. خود فرمانده در روزهای سرخ بین اردیبهشت و تیر ۱۳۵۵ سعی کرد این را به عنوان عصارۀ هستی سازمان و راز ماندگاری‌اش برای نسل‌های بعدی معنا کند. دریغا که ده حواری وفادار فرمانده حمید به خاک افتادند و کار بلافاصله به دست یهوداهایی افتاد که بلافاصله خرقۀ عیسوی بر تن کردند. اما فرمانده حمید در آن روز برای ما که در اینجا و اکنون ایستاده‌ایم، چه گفت و چه پیامی فرستاد؟ آنچه گفت و پیشکش کرد، شایستۀ ده‌ها و صدها بار یادآوری است. در آنچه او آموخت، یعنی ایدئولوژی فدا، مرگ‌آگاهی و شهادت‌پذیری تنها کف و حداقل مبارزه است و سقف آن، فدای لحظه به لحظه یعنی دست زدن به انتخاب‌های وفادارانه به سازمان، زحمتکشان و آرمان است.

فرمانده درست از قلب آتش و خون و در تاریخ ۲۰ خرداد ۱۳۵۵، بعد از ضربات هولناک اردیبهشت ۱۳۵۵ بر سازمان، مستقیما با اعضاء سخن می‌گوید و درست ۱۹ روز، بله، تنها ۱۹ روز قبل از شهادت حماسی‌اش در ۳۰ سالگی. امروز ما می‌توانیم پیام ۲۰ خرداد ۱۳۵۵ را به عنوان وصیت‌نامۀ او و مانیفست سازمان بارها بخوانیم و با همان صدای جادویی در ذهن خویش پژواک دهیم. این پیام و آن صوت، مانند فانوسی دریایی از دور سو سو می‌زند و ما را از میان طوفان به خود می‌خواند؛ با نصب‌العین و در چشم‌انداز قرار دادن آن می‌توانیم از بین انبوه و کوه زباله‌های تولیدشده در چهل سال اخیر به دست مُردارخواران و اتحادیۀ تجاری «فدایی‌نویس»ها، مستقیما به دل تاریخ نقب بزنیم و خود را مخاطب بی‌واسطۀ «دهان حقیقت» بیابیم.

نامه/ مانیفست فرمانده با خطاب تاریخی «رفقا» آغاز می‌شود، ارجاع به یک نامۀ تاریخی دیگر در ۲۰ خرداد ۱۳۵۳ که چارچوب‌های تحول فکری سازمان در آن دوران را مشخص می‌کرد و اشاره به «تحول نوین» پیش رو. اما این «تحول نوین» چه می‌تواند باشد؟ آیا آنطور که مُردارخواران-مورخان دوست دارند به ما بگویند در جهت نفی مشی قهرآمیز و تبدیل شدن چریک‌ها به چپ‌های «مستقل»، «دموکرات»، «خط امامی» و «فعالین حقوق بشر»؟ خیر. محتوای تحول از دیدگاه فرمانده هماهنگی با «ضرورت‌های مرحلۀ جدید استراتژیک جنبش مسلحانۀ ایران» است، از «جنبش مسلحانۀ ایران و در راس آن سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران» و «در آستانۀ توده‌ای شدن» این جنبش سخن می‌رود؛ تحلیلی که درستی خود را تنها دو سال بعد به اثبات رساند اما دریغا که بُریدگان و اپورتونیست‌ها در این دو سال و در همدستی با ساواک از سازمان چیزی جز پیکری اسقاط‌شده باقی نگذاشته بودند. پس، فرمانده تا اینجا و با وجود این که بر این باور است که «این بار برای تعیین چارچوب‌های فعالیت سازمان، دیگر نگارش یک نامه کافی نمی‌باشد، چرا که با توجه به مسائل متنوع و گوناگونی که با آن‌ها سر و کار داریم، لازم است که جلسات متعددی تشکیل بشوند و مقالات تحلیلی زیادی تهیه گردند» اما حتی به اشاره، ابهام و اختصار نیز چیزی در مورد لزوم «تغییر» یا «بازنگری» و … حتی به شکل جزیی و بخشی در مورد مَشی نمی‌کند. هر چه که هست، سحن از «هماهنگی با ضرورت‌های مرحلۀ جدید استراتژیک جنبش مسلحانه» و «درک عمیق‌تر و جدی‌تر از مسائل انقلاب ایران در آستانۀ توده‌ای شدن جنبش مسلحانه است».

پس تا اینجا سخن از چیز جدیدی در میان نیست و البته اهمیت آن نیز در همین است. باور به «مبارزۀ قهرآمیز و مسلحانه»به عنوان هم استراتژی و هم تاکتیک محوری مبارزه همواره یکی از ارکان اصلی هویتی سازمان و عنصر انقلابی چریک فدایی خلق بوده و هست و نه تفسیر بردار است و نه تغییر پذیر. در اذهان و افواه عمومی هم سازمان و چریک را با همین ویژگی می‌شناسند. در نزد مورخان مزدور و بی‌خاصیت، این خصیصه به سرعت با «موج جهانی مبارزۀ مسلحانه» پیوند داده می‌شود که تلویحا به معنای صورت‌بندی همه‌چیز در قالب یک «مُد جهانی» است. «بنیاد برومند» به عنوان یک نهاد حقوق بشری که به جمع‌آوری فهرست طویل نام و زندگی‌نامۀ شهدا و ستم‌کشتگان دوران رژیم جمهوری اسلامی مشغول است، چند جملۀ ثابت را در ابتدای زندگی‌نامۀ هر شهید چریک فدایی به منظور توضیح تعلقات سیاسی و فکری آنان منتشر می‌کند:

«در سال ۱۳۴۹ چریک‌های فدایی خلق، متاثر از انقلاب کوبا و جنبش چریکی آمریکای لاتین، با ایدئولوژی مارکسیسم-لنینیسم و با اعتقاد به مبارزه مسلحانه شهری، از ادغام دو گروه چریکی مخالف شاه به وجود آمد. این سازمان پس از پیروزی انقلاب اسلامی به نفی مشی چریکی پرداخت و بر سر حمایت و یا عدم حمایت از جمهوری اسلامی و شوروی، منشعب شد. تعدادی از اعضای سابق سازمان فداییان خلق که به مبارزۀ چریکی پایبند ماندند، گروه مستقل چریک‌های فدایی خلق (شاخۀ اشرف دهقانی) را تشکیل دادند».

همین پنج خط با وجود غلط‌های متعددی که در آن وجود دارد، عصارۀ «عقل سلیم» آکادمیک-حقوق بشری در مورد سازمان است. البته هدف، نادیده‌گرفتن همراهی رفقای سازمان‌هایی مانند «فراکسیون ارتش سرخ آلمان»، «بریگادهای سرخ ایتالیا»، «ارتش سرخ ژاپن» و … با سازمان و دستاوردهای‌ درخشان هر کدام‌شان نیست بلکه تقلیل یک تجربۀ عظیم و دارای لحظات و جوانب متعدد به چند کلیشه ثابت با حذف بخش اعظم جزییات و با اغراض مشخص سیاسی است.

بگذریم، اما سوال اصلی اینجاست که آیا سازمان فراتر از باور به مشی قهرآمیز به عنوان هم استراتژی و هم تاکتیک محوری مبارزۀ انقلابی (به باور ما) و «تبعیت از موج جهانی مبارزات مسلحانه» (کلیشۀ آکادمیک/حقوق بشری) چیزی برای ارائه دارد؟ آیا حقیقتی در مورد آن وجود دارد که فراتر و خارج از این فرمول‌بندی‌ها چه شکل انقلابی و چه روایت امپریالیستی آن مانده باشد؟ به عبارت دیگر، آیا مرکز ثقل هویت سازمان و هویت هر چریک فدایی خلق تنها در عرصۀ «استراتژی» قرار می‌گیرد و منحصرا در همین پهنه، تعریف و صورت‌بندی می‌شود؟

 فرمانده اشرف در نامه-مانیفست ۲۰ خرداد ۱۳۵۵ با گذر از یک مرحلۀ انتقالی به این موضوع می‌پردازد. در این فاصله و پس از تعیین دستور کار اصلی و راهبردی سازمان به «بزرگ‌ترین یورش دشمن در تاریخ زندگی سیاسی-نظامی» آن پرداخته می‌شود و سپس این عبارت:

«سازمان ما در ماه گذشته مورد وسیع‌ترین حملات دشمن قرار گرفت؛ حملاتی که می‌توانستند برای یک سازمان مسلح شهری مرگبار باشند. با این همه سازمان ما از زیر این یورش شدید دشمن و از بوتۀ این آزمون دشوار دشمن مانند همیشه سربلند بیرون آمد. دشمن، نقشۀ وسیعی برای نابودی ما طراحی کرده بود و واقعا می‌پنداشت که کار ما را تمام خواهد کرد ولی آن‌ها سخت در اشتباه بودند چرا که سازمان با سازمان‌های مسلح شهریِ دیگر تفاوتی اساسی دارد».

بر روی این فراز بینابینی متن باید تامل بیشتری کرد. فرمانده حمید از «ادامۀ کاری» پس از تحمل ضربه شدید پلیسی بمثابه مهمترین ملاک حیات و زندگی جمعی سازمان سخن می‌گوید که ملاک بسیار درست و دقیقی است. اما او در لحظات نگارش کلمات و با وجود ذهن دقیق و روشن‌بین خود بی‌خبر است که تنها ۲ سال دیگر، بُریدگان و اُپورتونیستها از درون سازمان و از راس مرکزیت آن وظیفۀ نیمه‌تمام و برجای‌ماندۀ ساواک را به سرانجام خواهند رساند و سازمان را متلاشی خواهند کرد. اما مهم‌ترین جملۀ این بند مطمئنا آخرین جملۀ آن است که گویی با سادگی و شرمندگی در پی جملات حماسی پیشین آمده است اما در واقع حاوی پیام بسیار مهمی است: پایان بخشیدن به کلیشۀ «تبعیت از موج جهانی» در بین دشمنان، پایان بخشیدن به گرایش غالب منحصر ساختن چارچوب هویتی سازمان به عرصۀ استراتژی در نزد اعضا، رفقا و متحدین و بسیاری «تصورات» و «ارزیابی‌«های غلط دیگر تنها با یک بیان یک جملۀ ساده و ورود به عرصۀ «تفاوت»:

«چرا که سازمان ما با سازمان‌های مسلح شهریِ دیگر تفاوتی اساسی دارد»

همین اشاره به لفظ و لحاظ کردن معنای «تفاوت»، می‌تواند نقطۀ آغاز مناسب و مبنای محکمی برای نقد گفتمان‌های مسلط چپ و راست در مورد چریک فدایی خلق و نیز بررسی و ارزیابی انتقادی تاریخ خود سازمان باشد. فرمانده پس از طرح موضوع مهم و مسالۀ «تفاوت» به ناگاه ضربه‌ای تکان‌دهنده وارد می‌کند:

«سازمان ما سازمان فداییان است و این بزرگ‌ترین نقطۀ قوت ماست».

پس برخلاف تصور همیشگی همگان، بُعد دیگری در هویت سازمان وجود دارد که از قضا مهم‌ترین و پایه‌ای‌ترین بعد آن محسوب می‌شود و بر محور «فدایی» بودن شکل می‌گیرد. اینجا «چریک» بودن و «خلق»گرا بودن تکافوی ایجاد یک تمایز اساسی را نمی‌کند. پس معنای اخص «فدایی» بودن در اینجا دیگر ناظر به عرصۀ مبارزۀ مسلحانه نیست که در آنجا «تفاوت» بنیادینی با جریانات مشابه بین‌المللی وجود ندارد بلکه ناظر به «بزرگ‌ترین نقطۀ قوت»ی است که اتفاقا به مبارزۀ مسلحانه سازمان نیز شکل و فضای دیگری می‌بخشد اما در عین حال از آن استقلال نسبی دارد چون که شاخصی برای مقایسۀ سازمان با جریانات مشابه دیگر به دست می‌دهد و موجد «تفاوتی اساسی» است.

فرمانده برای تحکیم استدلال و مقایسه خود و با اعتماد به نفس بالا دست به مقایسه سازمان با جریان «توپامارو» از مشهورترین جریانات طرفدار مشی مسلحانه در سطح بین‌المللی می‌زند. توپاماروها کار خود را خیلی زودتر از سازمان و در سال ۱۹۶۳ در اروگوئه آغاز کردند اما در حدود سال ۱۹۷۲ در اثر فشار و سرکوب دیکتاتوری نظامی حاکم از هم پاشیدند. رائول سدریک، رهبر و بنیان‌گذار گروه، دوبار در سال‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۷۲ بازداشت شد و بار دوم تا سال ۱۹۸۵ در زندان ماند. فرمانده می‌نویسد:

«در اروگوئه وقتی رژیم نظامی حملات برنامه‌ریزی‌شدۀ خود را برعلیه توپاماروها آغاز کرد، در جریان نبردها ۲۰۰ نفر دستگیر! و فقط ۱۰ نفر شهید شدند و این نشان می‌دهد که بسیاری توپاماروها خود را تسلیم کرده‌اند. ولی رفقای ما چطور جنگیدند؟ رفقای ما از کودک ۱۱ ساله تا پیرزن ۵۵ ساله با هر وسیله‌ای که در اختیارشان بود، رو در روی ماموران بی‌شمار دشمن ایستادند و در جنگ رو در رو بدون این که فکر تسلیم و شکست به خود راه بدهند، به شهادت رسیدند…رفقای ما در مجموع با هر آن چیزی که در اختیارشان بود جنگیدند و از شرافت انقلابی و حیثیت سیاسی سازمان دفاع کردند. ما به آن‌ها افتخار می‌کنیم و به شرافت کمونیستی‌شان سوگند می‌خوریم که در راهی که با خون‌شان سرخ شده است، همگون‌تر از همیشه، جدی‌تر از همیشه و نیرومندتر از همیشه پیش برویم».

این مقایسۀ مهم و اساسی بر نکته و نقطه‌ای بنیادین انگشت می‌گذارد: همان نکته‌ای که به گفتۀ تراب حق‌شناس باعث اعجاب چریک‌های فلسطینی، که خود پیشگام مبارزه مسلحانه در منطقه بودند، شده بود؛ همان نقطه‌ای که محمد رضا شاه با اشاره به آن نتوانست اعجاب خود را پنهان کند: «حتی زنان‌شان تا آخرین نفس می‌جنگند». این بُعد سازمان و چریک فدایی خلق برای همگان باعث شگفتی است و چپ از آن پس هر چه تا به امروز خورده است و گفته است، از ربح همین سرمایه‌ است؛ سرمایه‌ای که با خون و حماسه چریک‌های فدایی خلق به دست آمده است. اما منشاء این «تفاوت» کجاست؟ صنف فدایی‌نویسان آکادمیسین و امثال پیمان وهاب‌زاده، تورج اتابکی و هم‌پالکی‌های‌شان، که از قبل نام و تاریخ سازمان برای خود هویتی تراشیده‌اند و دکانی به راه‌ انداخته‌اند، ابایی ندارند از این که وقیحانه و با چاشنی تمسخر، این رویکرد را بر آمده از منابعی مانند تذکره‌الاولیاء، منصور حلاج و حتی اسماعیلیون به رهبری حسن صباح معرفی کنند. برخی آن را بازتابی از «فرهنگ شرقی» و «شهادت‌طلبی ایرانی-شیعی» معرفی می‌کنند. مذهبیونی مانند لطف‌الله میثمی اصولا ترکیب ماتریالیسم و شهادت‌طلبی و مبارزۀ مسلحانه را ناشدنی می‌دانستند و بالاخره چپهای اکونومیست آن را به آنارشیست‌های قرن نوزدهم روسیه ارجاع می‌دهند تا جایگاه خود به عنوان «بلشویک» را تثبیت کنند. اما خود فرمانده در این باره چه می‌گوید؟ او، گویی که از همۀ این تعریض‌ها با خبر باشد و آن‌ها را پیش‌بینی کند، بلافاصله صحبت از «شرافت کمونیستی» چریک‌های شهید می‌کند و به آن سوگند می‌خورد. پس منبع این منش از نظر او چیزی جز کمونیسم نیست و طبعا تعبیر ویژه‌ای از آن. ما در سطور بعد به این موضوع بازخواهیم گشت.

فراز بعدی پیام فرمانده تاکیدی است مجدد بر این که «معیار اساسی سازمانی» از نظر او «فدایی بودن» است به این ترتیب که:

«با این همه رفقای ما با تکیه بر اساس همان معیار سازمانی یعنی با تکیه بر فدایی بودن خود این مشکلات را از سر خواهند گذراند. ما چه آن وقت که قدرت و امکانات داشته باشیم و چه آن وقت که امکانات‌مان را از دست داده باشیم، یک فدایی خلق هستیم. ما چیزی نداریم که از دست بدهیم و برای ما بالاتر از سیاهی رنگی وجود ندارد پس عقب‌نشینی و احساس نا-امیدی و شکست برای ما مفهومی ندارد».

پس یک چریک، یک عضو سازمان، چه با سلاح و چی بی‌سلاح چه با امکانات و چه بدون آن چه در انزوا و چه در محبوبیت، همواره یک «فدایی» است و این بزرگ‌ترین دارایی اوست چرا که هر آنچه در مقابل او قرار بگیرد و بر سر او آید، «عقب‌نشینی و احساس نا-امیدی و شکست» برای او مفهومی ندارد.

پس ما با یک خوانش دقیق با سطحی نه چندان آشنا و آشکار از متن و باورهای بنیان‌گذاران و رهبران سازمان آشنا شدیم و دانستیم که «مهم‌ترین ویژگی» و «معیار اساسی» هویت چریک و «بزرگ‌ترین نقطۀ قوت» سازمان از دیدگاه فرمانده، چیزی جز «فدایی» بودن نیست؛ این عاملی است مجزا از مشی قهرآمیز و در عین حال تعیین‌کنندۀ کیفیت آن. پس می‌توان چنین نتیجه گرفت که اگر «فدا» و «فدایی بودن» را منحصر به عرصۀ «استراتژی» ندانیم، باید به عرصۀ «ایدئولوژی» گام بگذاریم. اینجا همان لحظه و عرصۀ رمزگشایی آخرین پیام فرمانده است که در عین حال که به روشنی «بزرگترین نقطۀ قوت» سازمان را نشان می‌دهد، از مهم‌ترین عامل شکست و تلاشی آن نیز پرده بر می‌دارد. عرصه‌ای که از نظر بنیان‌گذاران، رهبران و کادرهای اصلی و شهدای سازمان، مهمترین وجه هویتی سازمان محسوب می‌شد، هیچ‌گاه از سطح ناخودآگاه متون و پیش‌فرض‌های نا-آشکار منش و پراتیک رفقا به روشنی و کمال خارج نشد تا چه رسد به این که به «آموزه» و «دکترین» متمایز سازمانی و معیار آموزش سخت‌گیرانه و کادرسازی دقیق تبدیل شود. در هیچ یک از متون آموزشی و انتشاراتی سازمان شاهد پرداختن به این دغدغه بنیادین نیستیم. در حالی که رهبران و اعضاء اصلی در عمل و زیست روزانۀ خود مطابق باورهای ایدئولوژیک خاصی عمل می‌کنند و جان بر سر آن می‌نهند اما در سطح خودآگاه از تببین چرایی و چگونگی آن بدون ارجاع به شرایط و الزامات «سیاسی» صرف ناتوان هستند و همین، آنان را در مقابل موج حملات و انتقادات فرسوده می‌سازد. در واقع هیچ‌گاه به این پرسش‌های مهم که شهید بنیان‌گذار، مسعود احمدزاده در مقدمۀ خرداد ۱۳۵۰ بر «مبارزۀ مسلحانه، هم استراتژی، هم تاکتیک» بدان‌ها اشاره کرد، پاسخی فلسفی داده نشد که:

«مردم اینک مشغولیت‌های فکری تازه‌ای پیدا کرده‌اند. از خود می‌پرسند چریک‌ها برای چه و به خاطر که می‌جنگند؟ این فداکاری و از جان گذشتگی چگونه امکان‌پذیر است؟»

این سوال هیچ‌گاه پاسخی درخور نگرفت اما عملکرد سازمان و بقایایش در دو مرحلۀ اصلی (۵۵-۱۳۴۹) و فرعی (۶۰-۱۳۵۵) مخازن عظیمی از اسطوره‌های قابل رمزگشایی و تعبیر و ترجمه برایمان باقی گذاشت.

حال به یک شرح حداقلی از امتداد خط و رهنمود فرمانده حمید در نامۀ آخرش دست یافته‌ایم. مرکز ثقل هویت چریک فدایی خلق بدوا در عرصه‌های در هم تنیدۀ ایدئولوژی- تشکیلات مطرح می‌شود و سپس اصول استراتژیک در هماهنگی با آن استنتاج می‌شوند. همۀ گرایش‌ها، بنیان‌گذاران و چهره‌های سازمان در فاصلۀ سال‌های ۵۵-۱۳۴۹ در چنین درکی از ایدئولوژی سهیم هستند. سنتز نوین فدایی در اینجاست که ساخته می‌شود و فرمانده حمید اشرف برای ما مظهر تمام عیار آن است: عضوی از گروه جزنی-ضیاء ظریفی که در اجرای مشی احمدزاده-پویان به بزرگ‌ترین فرمانده و تجسم کامل ارزش‌های ایدئولوژی فدا تبدیل شد.

حال حتی عتاب‌های فرمانده حمید نیز برای ما آشنا، با-معنا و گوش‌نواز و برای جماعت کهنسالان و نوباوگان اکثریتی مست و مشنگ و سایر بُریدگان و توابان، بس گوش‌خراش و آزاردهنده خواهد بود، هنگامی که در نامۀ مورخ ۲۷ آبان ۱۳۵۴ به شکل تمام‌قَد و با خشم و نهیب به دفاع از اعمال ضوابط سفت و سخت ایدئولوژیک و تشکیلاتی بر می‌خیزد و می‌نویسد:

«…ما با دسته‌گُل از ترسوها و آن‌هایی که می‌خواهند بنابر خصلت‌های خُرده‌بورژوایی‌شان ما را تنها بگذارند، استقبال نخواهیم کرد…مبارزۀ ما هرگز با فرمول‌های لیبرالی و دموکراتیک سازگاری ندارد…این اقدامات در جهت مستحکم‌تر کردن هر چه بیشتر بنیاد اعتقادات سازمان است و این خشونت و سرسختی و قاطعیت را در هر مورد که لازم شود، اعمال خواهیم کرد…وظیفۀ انقلابی ما حکم می‌کند که تسلیم تمایلات جازده‌ها، ترسوها، ماجراجوها، افسرده‌ها و نا-امیهای رَمیده از انقلاب نشویم…با درودهای آتشین، اکبر (فرمانده حمید اشرف)»

برای دریافت فایل پی‌.دی.اف اینجا کلیک کنید:

Tagged with:

Comments & Reviews

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*