0
Posted in هرس
ژوئن 28, 2019

درباره‌ی «جنگ» و اصول دیپلماسی انقلابی

صورت مساله؛ واقعی و ساختگی

«جنگ می‌شود؟ جنگ نمی‌شود؟» چند ماه است که رسانه‌های وابسته به کانون‌های مختلف قدرت بین‌المللی بار دیگر موفق به ایجاد موج در این زمینه و تبدیل آن به صورت مسالۀ همگانی شده‌اند. این تُنداب سریع و پُرکشش باز هم مانند قبل «جریانات» پوشالی سیاست ایران را به درون خود کشانده و آن‌ها را به رقص و تکاپو وا داشته است. این ویژگی همۀ «جوامع نمایشِ» دارای فرهنگ سیاسی «استادیومی» است: دو تیم اصلی در میدان بازی می‌کنند و تماشاگران تصور می‌کنند فریادهای آنان تاثیری چشمگیر در نتیجۀ بازی دارد لذا چند روز قبل از بازی و چند روز بعد از آن کُری خواندن‌ها شروع می‌شود و دعواهای قرمز و آبی بالا می‌گیرد و سپس تا «شهرآورد» بعدی فراموش شده و حتی در جایی به آرشیو و بایگانی هم سپرده نمی‌شود. عامۀ مردم هر روز وقت خود را با بحث در این مورد در تاکسی و محل کار و دانشگاه می‌گذرانند و شب پای بی‌بی‌سی و «من و تو» می‌نشینند تا خوراک مباحثات فردای آنان فراهم شود. محافل و چهره‌های پخش و پلای «چپ» ایرانی زیر تابلوهای «حزب» و «سازمان» از فعال‌ترین تماشاچیان و مشتریان این هیجان‌های موسومی هستند که توسط باندهای رسانه‌ای تولید و دامن زده می‌شود. این شرحی کوتاه از وضعیت «توده و نخبه» در یک «جامعۀ نمایش» است. از سال ۲۰۰۱ و تهاجم ارتش آمریکا به افغانستان، تا کنون بارها، و هر بار به دلیلی موضوع «جنگ آمریکا و ایران» توسط رسانه‌های جناح‌های مختلف «داغ» شده است و همه خود را موظف می‌دانند به این سوال پاسخ گویند که «جنگ می‌شود یا نه» و «جنگ بشود یا نه»؛ چنان که در مقاطع دیگر مجبور به پاسخگویی به پرسش‌های مشابهی هستند: «ولایت مطلقه فقیه یا ولایت مشروطه فقیه؟» «بد بهتر است یا بدتر؟» در واقع تمام این‌ها، لحظات روندی است که جریان‌های رسانه‌ای مختلف از طریق آن به شبانی مخلوق خودشان که آن را «افکار عمومی» می‌خوانند، می پردازند و صنعت میلیارد دلاری «پُلی‌تینمنت» یا «سرگرمی سیاسی» را اداره می‌کنند.

نخست در مورد دولت آمریکا و ترامپ؛ خود ترامپ و بالاتر از آن‌ها بخش بزرگی از تصورات عامیانه در مورد «آمریکا»، مخلوق همین رسانه‌ها و فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی است: قدرتی فوق‌پیشرفته با ده‌ها هزار «متخصص» و «کارشناس» واقعی، فارغ‌التحصیلان بهترین دانشگاه‌ها، کراوات‌زده و جدی که تحولات جهان از جنگلهای آمازون تا کلبه‌های اسکیمویی را در میکرو ثانیه رصد می‌کنند و به آن واکنش نشان می‌دهند؛ «اتاق‌های فکر» عجیب و غریبی که برگی در جهان بدون اذن و نظارت و برنامه‌ریزی آن‌ها جابجا نمی‌شود و دانی در دهان موری قرار نمی‌گیرد. این نگرش از آن رو که نتیجۀ هیپنوتیزم ابر-رسانه‌ای است، مسائل دَم دستی را نمی‌بیند. کل تاریخ آمریکا به کنار، از ۲۰۰۱ تا کنون، آمریکا دو جنگ بزرگ در منطقه با میلیاردها دلار خرج و هزینه به راه انداخته است که نتیجۀ آن درست در مقابل دیدگان ماست: عراق را در سینی طلایی تحویل رژیم جمهوری اسلامی داد و افعانستان را به طالبان برگرداند! به همین سادگی. جالب است این دو نیرو در همان فضای رسانه‌ای مظاهر بلاهت و بدوی‌گرایی شمرده می‌شوند اما گویی لشگر متخصصان و مشاوران «نخبۀ» ابرقدرت جهانی در ابعاد تریلیون خرج می‌کند و از جان صدها سرباز آمریکایی مایه می‌گذارد تا در مسیر پیشروی به سمت حوض عسل، خاری در پای رژیم و طالبان ننشیند!

دولت آمریکا نه بدوا به دنبال جنگ است و نه اساسا به دنبال «تغییر رژیم»؛ اولی در نظرش «باتلاقی» به مراتب مهیب‌تر از افغانستان و عراق در مقابلش می‌گشاید و کمپین انتخاباتی سال آینده‌اش را با تهدیدات گوناگون پیش‌بینی نشده مواجه می‌کند و دومی راه را برای نقش‌آفرینی آلترناتیوهای «نامطلوب» مانند مجاهدین خلق و نیروهای انقلابی و رادیکال محتمل دیگر می‌گشاید و کل منطقه را «نا امن» می‌کند. دولت آمریکا بهتر از هر کسی می‌داند تاج و تخت پهلوی چیزی بیش از یک مخلوق رسانه‌ای ناقص‌الخلقه و در خود فرو رفته نیست. علاوه بر این‌ها، هر آنچه را به عنوان اهداف سیاسی مرحله‌ای مطلوب خود می‌شناسد، از طریق تاکتیک «تحریم فزاینده مقطعی» تامین می‌کند و نیازی به روش‌های نامطمئن فراتر از آن احساس نمی‌نماید. دامن‌زدن به فضای جنگی و «احساس جنگ»، چنان که به سادگی از مواضع کژدار و مریز توییتری ترامپ قابل تشخیص است، تاکتیکی است برای پشت میز مذاکره کشاندن رژیم اسلامی از موضع ضعف و عقب‌راندنش از مواضعی که به لطف حماقت سایر کانون‌های قدرت به راحتی در منطقه اشغال کرده است. هر چند ترامپ نیز به رغم نشان‌دادن برخی هوشمندی‌های موردی نشان داده است که مانند تمام رییس‌جمهورهای آمریکا از کارتر تا به امروز و همۀ دولتمردان غربی درک کلی نادرستی از ماهیت رژیم اسلامی دارد: قدرت رژیم اسلامی در مواجهه با آنچه «بیرون» از خودش تلقی می‌کند، کاملا«مطلقه» است و «مقید» به هیچ شاخص و ارزشی نیست که با قلقلک‌دادن آن بشود تکان و تشنجی در عضلاتش ایجاد کرد؛ لذا نه تنها «ویرانی اقتصاد»، «فلاکت مردم»، «تصویر بین‌المللی» و «وضعیت حقوق بشر» و … فشاری حتی حداقلی بر او وارد نمی‌کند بلکه از تمام این‌ها بمثابه فرصتی برای تاراج، سرکوب و کشتار بیشتر به نفع «خودی»ها استفاده می‌کند و به راحتی قادر است تا با افزایش قدرت و دامنۀ اختناق داخلی، «شدت» را تا فرار رسیدن فُرجۀ «فرج» آتی مدیریت کند و سیاست «از این ستون به آن ستون» را با امید به حفره‌های روابط میان کشورها در جهان و منطقه و ضعف‌های نهادینه در سیستم دموکراسی پارلمانی در پیش بگیرد. به نعل و میخ زدن‌های توییتری و شل‌ و سفت کردن‌های بین‌المللی آن هم در شرایطی که کانون‌های دیگر قدرت بین‌المللی مانند روسیه و چین و اتحادیۀ اروپا عملا حامی رژیم هستند، در نهایت رَه به هیچ جا و  ناکجایی نخواهد برد. مشی زیگزاگی و نعل و میخی ترامپ تنها بر آتش تنوری می‌دمد که سران رژیم و وابستگانشان تنها با آن نان خود را برشته می‌کنند. تلاش برای «تضعیف» رژیم به منظور «تغییر رفتار» او تنها باعث افزایش مقاومت این ویروس در مقابل انواع آنتی‌بیوتیک‌های بین‌المللی و تنوره‌کشیدن و هل من مبارز طلبیدن بیشتر او خواهد شد. قربانیان ایرانی توهم به توییت‌های ترامپ در درجۀ اول آن افراد و محافل سلطنت‌طلبی هستند که با پشت‌دادن به بادی که به زودی نسیمی هم از آن بر جا نمی‌ماند، برای رفقای سابقشان در صف استحاله‌طلبان شاخ و شانه می‌کشند در حالی عاقبت این تب تند، به عرق نشستن در ستادهای انتخاباتی کاندیدای «بد» در سال ۱۴۰۰ است.

در صف مقابل، همان‌طور که جنگ برای خمینی نعمت محسوب می‌شد، فضای جنگی هم برای خامنه‌ای حامل برکت است و حتی یک برخورد محدود نظامی هم گزینۀ مطلوبی محسوب می‌شود. از این لحاظ خود رژیم بیشتر از آمریکا از این فضا استقبال می‌کند چون با قانونمندی و اوج و فرود آن و حد نهایی فشار بین‌المللی به خوبی آشناست. جنگ و یا فضای جنگ با یک «دشمن خارجی» محیطی مطلوب برای زیر آبی رفتن و به نشاط آمدن کلیۀ گروه‌هایی است که جنس و ماهیتی فاشیستی دارند. این فضا به رژیم توان بسیج احساسات ناسیونالیستی ارتجاعی و پان‌ایرانیستی رایج و ریشه‌دار در بین تودۀ مردم و بخش بزرگی از شبه‌اپوزیسیون داخل و خارج را می‌دهد و اتفاقا بسیاری از تضادهای پیرامون او را تخفیف و به همان میزان قدرت مانورش را زیادتر می‌کند. جبهۀ وسیعی از رسانه‌های حامی رژیم از باندهای گوناگون داخلی‌اش تا بی‌بی‌سی و سایرین دست تطاول بر «اپوزیسیون برانداز» به عنوان «وطن‌فروش» و «طرفدار جنگ» می‌گشایند و هم‌زمان در عین «مظلوم» و محق نشان‌دادن «ایران»، به مروجین و تصویرپردازان اقتدار و درایت خامنه‌ای تبدیل می‌شوند. رژیم، با هشیاری ارتجاعی خود دست ترامپ را به خوبی خوانده است و سعی می‌کند بدون درگیر شدن در بازی او، نهایت استفاده را از فضای ایجاد شده ببرد. قربانی اصلی این اردو، خیل ابلهان پیر و جوان «چپ مدافع حرم» است تا فرصت می‌یابند رویاهای خود را در مورد «جنبش ضد جنگ» و «آمریکاستیزی» بی‌‌مهابا را عملی و در تمجید از رژیم فاشیعیستی، روی جماعت توده-اکثریت را سفید کنند. 

هستی‌شناسی سیاسی ماتریالیستی

برون‌رفت از این چرخۀ معیوب کشمکش دو کانون قدرت که بستر اصلی آن رسانه و جنس آن جنگ روانی است و گذرا بودن در ذات آن است، مجهز بودن به یک خط استراتژیک صحیح و متعاقب آن تعریف خطوط تاکتیکی موقت و منعطف بسته به اوضاع و احوال گوناگون است. این خط استراتژیک تنها می‌تواند بر پایۀ یک هستی‌شناسی سیاسی کاملا ماتریالیستی شکل بگیرد. هستی‌شناسی سیاسی ایده‌آلیستی تنها بر «مواضع» تکیه دارد و اخذ موضع رادیکال در تمام موضوعات را کافی می‌داند. اگر به تاریخ سی سال اخیر طیف کمونیست در تبعید ایران بنگریم، می‌توانیم خروارها «موضع» ظاهرا «رادیکال» و «بلیغ» را تمام موضوعات ریز و درشت داخلی و بین‌المللی از ونزوئلا تا کره شمالی گرد آوری کنیم اما جستجوی یک مثقال تاثیرگذاری واقعی سیاسی از این طیف در تنها یک موضوع کوچک داخلی، نتیجه‌ای جز انگشت حسرت گزیدن نخواهد داشت. هستی‌شناسی سیاسی ماتریالیستی، گرانیگاه تحلیل و جمع‌بندی خود را نه در سطح «موضع» و «شعور» که بر عرصۀ «هستی» و «وضعیت» می‌نهد تا از افتادن در شبکۀ چسبناک و عنکبوتی سیاستِ مطلقا سایبری و رادیکالیسم کاملا الکترونیکی و بی‌ریشۀ محصول خرده‌رسانه‌های بی‌کیفیت و آماتور طیف کمونیست اجتناب کند. هستی‌شناسی سیاسی ماتریالیستی به شیوۀ لنین و نه به روش پندنامه‌های اخلاقی-عرفانی همواره این سوال را پیش می‌کشد که یک «موضع» ظاهرا خوش‌تراش از جانب چه کسی و کدام نیرو در چه جایگاهی صادر شده است و این عنصر صرف‌نظر از «موضع» اعلام‌شده در بیانیه‌های چپ و راست اینترنتی، کدام «موضع» جنگی واقعی را در عرصۀ نبرد واقعی سیاسی و طبقاتی به تسخیر خود در آورده است و کدام تضادهای واقعی و عملی را از پیش پای حرکت برداشته و رفع کرده است؟ این متد و پاسخ به این سوالات، کلید نقد ماتریالیستی طیف چپ در تبعید هم هست چرا که با کاربرد آن در می‌یابیم در پشت دسته‌کشی‌ها و تلون رنگارنگ و گول‌زنندۀ این طیف در فضای مجازی، در واقع یک هستی مشترک وجود دارد که مولفه‌های اصلی آنان را زیست در تبعید و در حاشیه، سیاست‌ورزی آماتوری و متفنن در ساعات فراغت از کار، باندبازی، محفل‌گردانی و دورهمی‌نشینی در پشت تابلوی این «حزب» و آن «سازمان» دارای سوابق تاریخی، سبک زندگی و کار جمعی فاقد نظم و نسق، کهولت و فرسودگی تدریجی و در نهایت اینترنت‌بازی و ارائه یک مدل بی‌کیفیت از رادیکالیسم الکترونیکی به شکل واکنش به رویدادهای جاری تشکیل می‌دهد که از بیخ و بن در تقابل و تخالف ذاتی با مارکسیسم-لنینیسم و اصولا رادیکالیسم واقعی چپ از هر نوع آن قرار دارد. بسنده‌کردن به نقد مواضع این طیف بدون ذره‌بین نهادن بر هستی واقعی آنان، در افتادن به دام ایده‌آلیسم سیاسی است. از این منظر، طیف چپ در تبعید اساسا فارغ از درگیری‌ها و تضادهای واقعی سیاسی است و از یک هستی خُرد، در خود فرو رفته و فرو-سیاسی برخوردار است که به او اجازه می‌دهد تا با دست باز و فراغ خاطر در هر موضوعی اظهارنظر کند و بدون ذره‌ای مسئولیت و تبعات ناشی از اخذ موضع در زمین سیاست، همیشه باب میل خود رفتار کند و آن را «رادیکالیسم» و «وفادارای به اصول» نام نهد. برای چنین چپی صحبت کردن از «اصلی و فرعی کردن تضاد» و فعال بودن در صحنۀ «دیپلماسی» بی‌معنی است زیرا وقتی می‌توان در فضای مجازی در مورد همۀ تضادها، رادیکال‌ترین موضع ممکن را اتخاذ کرد، چه نیازی است به ورود به مباحث دشوار اصلی و فرعی کردن آن‌ها و عرصۀ دیپلماسی با بازیگران متعدد ریز و درشت بین‌المللی که پیچیدگی و طی طریق سنجیده و با احتیاط از ویژگی‌های ذاتی آن است؟

اصول راهنما و نشانه‌های راه

پس تا حدی به الزامات و مقدمات لازم و لزوم تصحیح بنیادین نگرش‌ برای طراحی یک خط استراتژیک درست اشاره کردیم. یک خط استراتژیک صحیح انقلابی در دنیای پسا-وستفالیایی متشکل از دولت-ملت‌ها در تناظر و پیوستگی مستقیم با تضاد‌های اصلی و عمده در هر صورت‌بندی ملی و سپس تلاش از طریق ابزارهای سیاسی و دیپلماتیک برای تبدیل فضا و ارتباطات بین‌المللی به ابزارهای تسهیل‌کنندۀ این خط و تاکتیک‌های مرحله‌ای آن است. هر چند همۀ این‌ها از بدیهیات پیش پا افتادۀ سیاست است اما تذکر آن به جهت غفلت اساسی طیف چپ در تبعید خالی از فایده نیست. بر سر در عمارت یک استراتژی کمونیستی و انقلابی صحیح این تابلو با خطوط درشت کوبانده می‌شود که:

«مبارزۀ پرولتاریا با بورژوازی، اگر چه نه در محتوا، اما در شکل، در آغاز مبارزه‌ای ملی است. پرولتاریای هر کشوری البته باید قبل از هر چیز مسائل را با بورژوازی خودی حل و فصل کند».

کلیۀ مواضع و مساعی بین‌المللی و جهت‌گیری‌های انترناسیونالیستی تابعی است از این اصل و باید در چارچوب مصالح استراتژیک برای حل تضاد اصلی هر صورت‌بندی اجتماعی ملی تعریف و تعیین شود. خط بین‌المللی سازمان چریک‌های فدایی خلق به عنوان موثرترین جریان انقلابیِ کمونیستی در ایران نمونۀ روشن و الگوی درخشانی است از در پیش گرفتن مسیر صحیح در موضع‌گیری‌های بین‌المللی. هر چند در جهان دو قطبی جنگ سرد که یک قطب را جهان سوسیالیستی تشکیل می‌داد و صف‌بندی‌های بین‌المللی بر محور این تقابل، ساده، روشن و به راحتی قابل تشخیص بود اما سازمان نهایت دقت و ظرافت را در تعیین خط مشی و اتخاذ مواضع خود به کار می‌برد تا دقیق‌ترین و صحیح‌ترین سیاست ممکن را تعریف کند. نخست این که سازمان از همان آغاز بر عکس طیف چپ در تبعید کنونی، بر ضرورت و اهمیت عرصۀ دیپلماتیک و ارتباطات بین‌المللی و نیز جنس و قانون‌مندی‌های خاص این عرصه واقف بود و اهمیت فضاها و شکاف‌های بین‌المللی و بسیج نیرو در این عرصه به منظور حل تضاد اصلی در چارچوب یک کشور را به خوبی می‌فهمید. نظریه‌پردازان و استراتژیست‌های سازمان به خوبی می‌دانستند که پیشبرد هر گونه خط سیاسی و عرض‌اندام به عنوان یک آلترناتیو سیاسی تمام‌عیار و جدی در داخل بدون استفاده از شکاف‌ها و خلاءهای بین‌المللی و فعالیت و ارتباطات دیپلماتیک ناممکن است. در شرایط مبارزۀ به شدت نابرابر با رژیم‌های سرکوب‌گر، فاسد و جنایتکار که هیچ ملاحظه و پروایی برای نابودی تمام‌عیار انقلابیون ندارند، جلب حمایت‌ها و سازماندهی جبهۀ بین‌المللی و استفاده هوشمندانه از شکاف‌ها و خلاءهای همواره موجود در ساختار روابط بین‌الملل به شدت حیاتی است. در جزوۀ «آنچه یک انقلاب باید بداند» (تابستان ۱۳۴۹) اثر فرمانده صفایی فراهانی می‌خوانیم:

«انقلابی راستین مرز عبورناپذیری بین فرصت‌طلبی و همکاری شرافتمندانه با نیروهای خارجی قائل است. با این تذکرات بدیهی است که جنبش‌های انقلابی ایران مانند همۀ جنبش‌های آزادی‌بخش جهان نمی‌توانند از امکانات بین‌المللی و منطقه‌ای بی‌بهره بماند. برعکس، در ثلث آخر قرن بیستم، بیش از هر زمان دیگری در تاریخ بشر روابط بین المللی و همکاری‌های منطقه‌ای چه در جنبش‌های سیاسی و چه در ساختمان اقتصادی کشورها گسترش یافته و هر روز اهمیت بیشتری می‌یابد».

اما این انقلابی همواره:

«…در روابط خود با کلیۀ نیروهای خارجی اعم از دولت‌ها و جنبش‌ها، مصالح و منافع ملت ایران و انقلاب را در نظر می‌گیرد و در هیچ شرایطی به آلت دست نیروهای خارجی تبدیل نمی‌شود. در استفاده از امکانات خارجی، خواه این امکانات از آن دولت و ملت عراق باشد یا یمن و مصر و شوروی و چین، فراموش نمی‌کند که شخصیت، استقلال، اصالت و مصالح ملت ایران را نباید لکه‌دار کند».

موضع‌گیری بین‌المللی سازمان نمونۀ روشنی است از در نظر گرفتن مصالح عمومی جنبش سوسیالیستی جهانی و حفظ روابط حسنه با هر دو قطب اتحاد شوروی و جمهوری خلق چین در زمانی که غالب جریانات کمونیستی به نفع این و بر ضد آن دیگری مواضع شداد و غلاظ ابراز می‌کردند. هم‌زمان سازمان به عنوان یک نیروی کمونیستی و انقلابی که وظایفش بدوا در چارچوبی به نام «ایران» تعریف می‌شد، مصالح انقلاب دموکراتیک نوین ایران را بر هر چیز دیگری برتری و اولویت می‌داد و در این مسیر از وارد کردن انتقادهای تند بر اتحاد شوروی و چین یعنی دو ستون عظیم جهان سوسیالیستی بیم و دریغ نداشت. در جزوۀ «مسائل جنبش ضد استعماری و آزادی‌بخش خلق ایران و عمده‌ترین وظایف کمونیست‌ها در شرایط کنونی» (۱۳۴۵) که توسط گروه یک تشکیل‌دهندۀ سازمان موسوم به گروه جزنی-ضیاء ظریفی تدوین شده است، می‌خوانیم:

«سیاست خارجی اتحاد شوروی و سایر کشورهای سوسیالیستی در مقابل رژیم شاه ناقض اصول اساسی سیاست سوسیالیستی است. مطلب بر سر داشتن روابط عادی اقتصادی و سیاسی و روابط حسن هم‌جواری نیست. مطلب بر سر حمایت سیاسی-تبلیغاتی-اقتصادی و نظامی از یک رژیم فاسد ضد ملی است. به نظر ما سیاست اتحاد شوروی و سایر کشورهای سوسیالیستی در ایران مغایر با منافع ترقی و توسعۀ مبارزۀ ملل آسیا با امپریالیسم و مغایر با اصول انترناسیونالیسم پرولتری و مخالف با دیپلماسی سوسیالیستی است…نباید موضع‌گیری در مسائل جهانی و اختلافات در جنبش بین‌المللی کمونیستی مبداء و محور حرکت باشد…مصالح دیپلماتیک جنبش حکم می‌کند که در این موضع‌گیری با احساس مسئولیت کامل رفتار شود و از دنباله‌روی پرهیز شود».

آموزگار و نظریه‌پرداز شهید سازمان، رفیق حمید مومنی، در پاییز سال ۱۳۵۳ در مقاله‌ای تحت عنوان «چرخش به راست در سیاست خارجی چین» می‌نویسد:

«….باری آنچه در این قسمت گفتیم، گذشته از این که به طور کلی نشان‌دهندۀ موضع اپورتونیستی و فرصت‌ظلبانۀ دولت جمهوری خلق چین در قبال دولت‌های دست‌نشاندۀ امپریالیسم است، به طور اخص نشان‌دهندۀ سیاست ارتجاعی و ضد خلقی این کشور در قبال مردم ایران است و بدین جهت ما موظف به موضع‌گیری کاملا قاطع و جدی در مقابل آن هستیم. هر کمونیستی این سیاست را قاطعانه محکوم نکند، خائن به توده‌هاست».

مِتُد بیژن؛ یک الگوی ماندگار و درخشان

بنیان‌گذاران و نظریه‌پردازان سازمان با روشن‌بینی این حق را برای تمام جنبش‌ها قائل بودند که مطابق مصالح و محدودیت‌های خود، سیاست بین المللی‌شان را تعریف کنند. بارزترین این موارد، جنبش ملی کردستان عراق به رهبری ملا مصطفی بارزانی در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ بود. پس از آن که عبدالکریم قاسم، رییس‌جمهور نظامی و متمایل به شوروی، حاضر به اعطای حقوق خلق کرد نشد، ملا بار دیگر مبارزات خود در کوه‌های عراق را از سر گرفت. کودتاچیانی که قاسم را برانداختند، از حزب بعث بودند که به رغم ضد کمونیست‌بودن شدید، چپ‌گرا و در زمرۀ متحدین اتحاد شوروی محسوب می‌شدند و مورد حمایت آن قرار داشتند. در چنین شرایطی ملا برای پیشبرد امر جنبش خلق کرد در عراق، گرایش و پیوستن به بلوک غرب و استمداد از شاه را برگزید.  در این میان موسسین اولیه اتحادیۀ میهنی کردستان یا «یکیتی» و در راس آنان چهره‌هایی مانند ابراهیم احمد، جلال طالبانی، نوشیروان مصطفی و … با گرایش‌های چپ و مائوئیستی به تدریج نسبت به رهبری سنتی ملا مصطفی بارزانی-که آن را «بورژوا-عشیره‌ای» می‌خواندند- و تلاش او برای کمک گرفتن از رژیم سلطنتی ایران و ایالات متحده آمریکا، واگرایی پیدا کردند. اما این واگرایی و آن شکوه‌های روشنفکرانه به جای آن که در خدمت یک خط انقلابی‌تر در برخورد با مسالۀ ملی کرد در عراق قرار بگیرد، در عمل منجر به این شد که آن‌ها با یک موضع چپ‌گرایانۀ ظاهرا «خالص» و اعلام این‌که در عراق و کردستان نیز مانند سایر مناطق دنیا این تضاد بر محور امپریالیسم و ضد-امپریالیسم است که اولویت دارد، به موئتلفین دولت بعث بغداد یعنی دشمن و قاتل ملت کرد تبدیل شدند! در آن روزها حزب و دولت بعث در خط‌کشی‌های بین‌المللی جزء موئتلفین بلوک سوسیالیستی به شمار می‌آمد. این موضع‌گیری فاجعه‌بار باعث طرد و انزوای آنان در جنبش ملی کرد و اطلاق لقب «جاش مدل ۶۶» از سوی افکار عمومی و هواداران ملا مصطفی به آنان شد. مشابه این موضع و توجیه دقیقا در جریان حمایت جاش‌ها و باندهای خیانتکار توده-اکثریت از رژیم اسلامی و خمینی تکرار شد.

قاطع‌ترین و محکم‌ترین نقد و اعتراض به این روش برخورد از جانب بنیان‌گذار شهید بیژن جزنی صورت می‌گیرد که جاشهای اکثریتی هنوز دست از سر وی بر نمی‌دارند. نقد بیژن، اساسی و متدولوژیک است و کاسه کوزۀ تمام تشبثات به اصطلاح «ضد-امپریالیستی» از دوران توده-اکثریت تا نئو-توده‌ایسم چپ مدافع حرم را به هم می‌ریزد و تشت آن‌ها را از بام می‌افکند. کلمه به کلمۀ عبارات بیژن را باید با طلا نوشت و تبهکاران توده‌ای‌مآب را وادار کرد که صدها بار از روی آن بنویسند. بیژن ابتدا خلاصه‌ای از وضعیت ارائه می‌دهد:

«…ملا مصطفی بارزانی رهبر ملی کردها از موقعیتی که در عراق به وجود آمده بود، برای گسترش جنبش استفاده کرد و علی‌رغم مبارزه امپریالیستی خلق عرب و دولت عراق خواستار حقوق ملی شد. بورژوازی عرب و خرده‌بورژوازی آن که حامی رژیم بودند، در برابر خواسته‌های کُردها مانند همیشه تنگ‌نظری ملی نشان دادند. نتیجه، قریب ده سال جنگ زیان‌آور برای هر دو خلق بود».

موضع‌گیری یک توده-اکثریتی و یک چپ مدافع حرم در مقابل این وضعیت چه خواهد بود؟ آیا به کمتر از «مزدور»، «وابسته»، «نوکر»، «جاسوس»، «راست»، «خائن» و … و … خواندن کسی که ده سال با جنگ تمام‌عیار نظامی «اردوی ضد-امپریالیستی» را تضعیف کرده است، رضایت خواهد داد؟ آیا همان‌طور که امروز از حسن نصرالله و فاشیعیست‌های مزدورش و بشار و «شبیحه»اش در مقابل کردها دفاع می‌کند، جانب گاردهای ضربت و کشتار برادران عارف و حسن البکر را نخواهد گرفت؟

پاسخ و استدلال بیژن، دقیقا در نقطۀ مقابل این است. ابتدا حکم پایه‌ای را صادر می‌کند تا در همین گام اول امید همۀ اپورتونیست‌ها قطع شود:

«در این جنگ نمی‌توان کردها را محکوم کرد زیرا آن‌ها خواستار حقوق طبیعی خود بودند». 

در گام بعدی پتۀ «ضد-امپریالیسم» کاذب و بی‌محل روی آب ریخته می‌شود تا روشن گردد که هم از حیث اصولی و هم از جنبۀ پراگماتیک، نادرست و انحرافی است:

«طالبانی و همکارانش که روی تضاد ضد-امپریالیستی تکیه کرده و از ملا جدا شدند، نتوانستند حمایت خلق کرد را جلب کنند. آن‌ها فقط دست مرتجعین کرد را در این جنبش بازتر کردند و از نقش کنترل‌کنندۀ خود در جنبش صرف‌نظر کردند».

بیژن در گامی که برای «ضد-امپریالیسم» توده‌ای و چپ مدافع حرم در حکم «کُفر» و «ارتداد» است، اقدام ملا در دراز کردن دست کمک به سوی رژیم ایران را نیز قابل درک و پذیرش می‌داند:

«در شرایطی که جنبش خلق کرد به ناحق از جانب دولت مرکزی عراق با تمام قوا سرکوب می‌شود، چگونه انتظار داریم این جنبش کمک ایران را نپذیرد و به قتل عام و سرکوب همیشگی تن دهد؟»

اما انحراف و اقدامات نادرست و خیانت‌کارانۀ ملا مصطفی را در این میان نباید از یاد برد. کمک گرفتن ملا از ایران خیانت نبود اما اعدام سلیمان معینی و سرکوب و دستگیری مبارزین کرد ایرانی، بله:

«چگونه می‌توان تسلیم‌کردن مبارزان خلق کرد و شهادت سلیمان معینی و برخی از رفقای فداکار را که قطعا در راه رهایی خلق کرد گام بر می‌داشتند، به دست ملا و یا به کمک او توجیه کرد؟»

البته راه بازگشت و جبران کماکان و با شروطی برای ملا مصطفی باقی است:

«همیشه در اینجا نیز واقعیت بر همه چیز حکومت خواهد کرد. اگر به دنبال پیروزی در عراق، استراتژی ملا و همکارانش در جهت رهایی خلق کرد در ایران قرار گیرد، این لکۀ ننگ از دامان جنبش ملی کرد در ایران پاک خواهد شد».  

پرسش اساسی امروز از موضعی بیژنی این خواهد بود که: «لَکّۀ ننگ» توده‌ایسم، اکثریت و چپ مدافع حرم چگونه از دامان کمونیسم زدوده خواهد شد؟

ضرورت و جایگاه دیپلماسی انقلابی در وضعیت حاضر

در جهان چند قطبی امروز، از سویی شرایط بسیار متفاوت‌تر و پیچیده‌تر، وضعیت سیال‌تر، ائتلاف‌ها، بسیار ناپایدارتر و از سویی دیگر نیاز به حمایت و جبهۀ بین‌المللی و فعالیت دیپلماتیک بسیار ضروری‌تر است. در این شرایط نمی‌شود با فرمول‌های ساده و روشن دوران جنگ سرد برای حل مسائل دل خوش کرد اما اصول راهنمای ترسیم‌شده توسط بنیان‌گذاران و نظریه‌پردازان سازمان برای فعالیت بین‌المللی همچنان کاملا معتبر و روشن‌کنندۀ راه است. گام اول، چنان‌که پیشتر گفتیم، تشخیص تضاد اصلی برای ترسیم چارچوب کلی استراتژی انقلابی است. تضاد اصلی در دوران کنونی بدون تردید، تضاد صفوف خلق با رژیم فاشیعیستی جمهوری اسلامی است و از آنجا که این رژیم دولتی است در بطن مناسبات سرمایه‌داری در یک کشور تحت سلطۀ امپریالیستی و مهم‌ترین حافظ و حامی این مناسبات، پس حل تضاد اصلی به شکل موثر بر حل تضادهای دیگر هم تاثیرگذار است و نمی‌توان تفکیکی اساسی و مرحله‌ای بین هیچ‌کدام از سطوح تضاد ایجاد کرد. انقلاب دموکراتیک نوین در صورت پیروزی تحت رهبری یک نیرو و جبهۀ انقلابی ذی‌صلاح لاجرم به شکل مداوم و بی‌وقفه سمت‌گیری سوسیالیستی را اتخاذ خواهد کرد. این یادآوری از آن رو ضروری است که اکونومیست‌ها بین تضاد با رژیم، تضاد با امپریالیسم و تضاد کار-سرمایه دره‌های عمیق حفر می‌کنند و آنگاه خود را در موضع انتخاب بین این سه قرار می‌دهند و در نهایت تضاد با رژیم را مغلوب دو تضاد ساختگی دیگر می‌سازند و پز «ناب‌گرایی پرولتری» می‌دهند و دیگران را به «برانداز» بودن متهم می‌کنند. این نوع چینش صحنه ناشی از اغراض معیین و ماهیت خاص اکونومیسم در شرایط کنونی است اما از حیث تئوریک، بر فرض ضمنی «غیرامپریالیستی» بودن و «غیر سرمایه‌داری» بودن رژیم یا «کمتر امپریالیستی» و «کمتر کاپیتالیستی»بودنش بنا شده است که از بیخ و بن نادرست است. رژیم فاشیعیستی از نظر ما یک «دولت استثنایی» سرمایه‌داری با تعاریف مشخص و شناختۀ شدۀ آن در بطن و قلب مناسبات سرمایه‌داری جهانی متاخر (امپریالیستی) است و نمی‌تواند از آن‌ها منفک باشد مگر این که «کاپیتالیستی»بودن را به نوع ایده‌آلیزه‌شدۀ غربی و امپریالیسم را در سطح دولت‌های امپریالیستی و البته بیش از همه «آمریکا» تقلیل دهیم. در چنین حالتی طبیعی است که مبارزۀ ضد سرمایه‌داری با همدلی به سمت رژیم تعریف می‌شود و مبارزۀ ضد امپریالیستی هم به آمریکاستیزی کور و حمایت افسارگسیخته از رژیم و متحدین منطقه‌ایش تبدیل خواهد شد. اما ذکر «دولت استثنایی» سرمایه‌داری با تعاریف و پیشینۀ مشخص، در وصف رژیم از نظر گونه‌شناسی آن را در کنار رژیم‌هایی مانند دیکتاتوری‌های نظامی (به ویژه در آمریکای لاتین)، فاشیسم، نازیسم، رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی و … قرار می‌دهد اما هنوز در وصف رژیم حاکم بر ایران بسیار نارسا است؛ این مقایسه تلویحا ذهن خواننده را به سمت مقایسه این رژیم‌ها با دیکتاتوری فاشیعیستی ایران می‌کشاند در حالی که هیچ‌کدام از این رژیم‌ها از حیث وسعت و شدتِ درنده‌خویی، سرکوب‌گری و فریب‌کاری به گرد پای رژیم اسلامی ایران نمی‌رسند. این ادعا و فرضیه‌ای است که با فاکت‌های متعدد قابل اثبات است. همین واقعیت، مبارزۀ بین‌المللی و دیپلماتیک با چنین رژیمی را به ضرورتی بسیار حیاتی و در عین حال پیچیده تبدیل می‌کند. اما چارچوب کلی و جهت‌گیری‌های اصلی و عمومی این دیپلماسی انقلابی باید به کدام جانب باشد؟

چارچوب و جهت‌گیری‌های کلی دیپلماسی انقلابی      

گفتیم که رژیم فاشیعیستی حاکم بر ایران، یک دولت «استثنایی» سرمایه‌داری است که اصطلاحی شناخته‌شده در مبحث تئوری دولت است. اما همین جنبۀ «استثنایی» که ظاهرا محدود و مضیق می‌نماید، چهل سال است که خون ده‌ها میلیون انسان را با سادیستی، سرکوب‌گرانه و بی‌سابقه‌ترین روش‌ها در طول تاریخ بشر در شیشه کرده و از اتاق خواب تا کوه و جنگل و استادیوم و کارخانه و دانشگاه و خیابان و پارک و داخل اتوموبیل تا جانوران و گیاهان و دریاها و در یک کلام هر آنچه فضای زیست و تنفسِ قابل تصور است را به موضوع شدیدترین نوع اعمال قدرت فاشیستی و سرکوب‌گرانه تبدیل کرده است؛ اعمال قدرتی که در ذات خود عمیقا کاپیتالیستی و امپریالیستی است چرا که «هر آن کس که در مورد فاشیسم سکوت می‌کند، بهتر است در مورد امپریالیسم و سرمایه‌داری هم سخنی به میان نیاورد». اکونومیسم، «سلب مالکیت» را تنها در عرصۀ اقتصاد تعریف می‌کند و نمی‌تواند ببیند که رژیم اسلامی چگونه با توسل ایدئولوژی فاشیعیستی مبتنی بر فقه شیعه و پوشش تمام فضاهای حیاتی بشری و غیر بشری قابل تصور،«از گهواره تا گور»، سلب مالکیت کاپیتالیستی را به حوزه‌های سیاسی و ایدئولوژیک هم بسط داده و در هماهنگی با هم، روند انباشت سرمایه‌دارانه را با تمام قوا به پیش می‌برد. هیچ دولت «استثنایی» دیگری اعم از فاشیسم و نازیسم و آپارتاید، از حیث شدت و دامنه تعرض و تهاجم متداوم و بدون عقب‌نشینی، قابل مقایسه با فاشیعیسم نیست. نازی‌ها، خصم اصلی خود را یهودیان و کمونیست‌ها و آپارتایدیست‌ها، سیاهان تعریف کرده بودند در حالی که این رژیم اولا این خصومت را به کمونیست، مسلمان مجاهد خلق، بهایی، جنس زن، مسلمان سنی، مسیحی، کرد، بلوچ، عرب، افغان، اقلیت‌های جنسی، دراویش، بی‌حجاب و «بد حجاب»، اموات و سنگ‌های قبور، عارفان، نویسندگان، مطالبه‌گران زیست نرمال بشری، حیوانات خانگی و مالکین‌شان، کارگران خواهان حقوق عقب‌افتاده، صاحبان ماهواره، کولبرها، دوست‌دخترها و دوست‌پسرها، شرکت‌کنندگان در کنسرت‌ها و پارتی‌ها، دوست‌داران زیست شبانه، خانواده‌های اعدامیان و زندانیان سیاسی، علاقمندان موسیقی غربی، مشروب‌خواران، فعالین مدنی، ناظرین حقوق بشر، ورزشکاران معمولی، توریست‌های داخلی و خارجی، دستفروشان، تماشاچیان استادیوم، شهروندان عادی اندکی ناراضی، شناگران فصل تابستان، کارتن‌خواب‌ها و گورخواب‌ها، مبتلایان به ایدز، معتادان «متجاهر»، مسافرین به خارج از کشور، آوازخوانان و رقصندگان، روسپی‌ها و تن‌فروشان، کاربران فضای مجازی، مغازه‌های دارای مانکن پلاستیکی و حتی آخوندها و حزب‌اللهی ناراضی و در یک کلام هر آن کس که اعمال قدرت مطلقۀ او را به شکل تمام و کمال نپذیرد، تسری داده است و ثانیا همۀ این‌ها را برای خود، وابستگان، آقا زادگان و نزدیکانش کاملا مجاز و روا می‌شمارد! تمام عناوین بیان شده را در حدود ۸۰ میلیون نفر و زمان ۴۰ سال ضرب کنید تا درک واقعی از ابعاد و کیفیت «استثنایی» بودن این رژیم و قوه بلع و هضم شگفت‌انگیز آن دست پیدا کنید. حال سعی کنید نمونه‌ای مشابه آن در تاریخ بشری و حتی در سیاه‌ترین روزهای «قرون وسطی» بیابید. اگر شناخت و آگاهی درستی از رژیم‌های نازیستی، فاشیستی و آپارتایدیستی داشته باشیم، رسیدن به این نتیجه‌گیری چندان دشوار نخواهد بود که آن‌ها در مقابل رژیم فاشیعیستی، وَردست و جلادبچه‌ای بیش نیستند. فاشیعیسم در دوران پیش از کسب قدرت با تظاهرات «ضد امپریالیستی» و با بهره‌گیری از شرایط یک کشور تحت سلطۀ امپریالیسم و بدون جلب حساسیت به سمت قدرت خیز برداشت و پس از کسب قدرت با توحش بی‌سابقه و تداوم بخشیدن به موجودیت خویش به هر قیمتی، خود را در طول چهل سال بر ایرانیان و جهانیان تحمیل کرد و به صورت یک پدیدۀ روزمره درآورد. در دوران موسوم به دوم خرداد که چند سالی به طول انجامید، عده‌ای کوشیدند این رژیم «استثنایی» را به صورت یک دولت کاپیتالیستی «متعارف» درآورند که ماهیت و شمایلی شبیه سایر دول کاپیتالیستی یعنی تمام دول موجود در جهان داشته باشد. طبیعتا این تلاش‌های قطره‌وار در نخستین برخورد با دورترین و ضعیف‌ترین لهیب ماشین دوزخی رژیم فاشیعیستی یکسره دود شد و بر هوا رفت. پس از آن که «متعارف» ساختن رژیم به هیبت یک رویای بلندپروازانه درآمد، چرخشی صد و هشتاد درجه‌ای و به شدت راست‌گرایانه در جناح‌های سابقا استحاله‌طلب رژیم و شبه‌اپوزیسیون راست روی داد: آن‌ها امروز سعی می‌کنند کلیت همین ماشین دوزخی را با خامنه‌ای و بیت و قاسم سلیمانی و سپاه در سطح بین‌المللی به عنوان یک پدیدۀ «عادی» و «طبیعی» جا بیاندازند و به اصطلاح «سفیدسازی» کنند. هر چند بر روی کاغذ این پروژه، بسیار بلندپروازانه و در عین حال رذیلانه و وقیحانه است، اما به یمن دست و دلبازی بی حد و حصر رژیم از اموال خلق زحمتکش ایران و همکاری تنگاتنگ بخش اعظم شبه‌اپوزیسیون راست و صف رسانه‌ای آن از تلویزیون‌های لوس آنجلسی تا بی‌بی‌سی و «من و تو»، امروز صف مزدوران و نفوذی‌های پیشانی‌سیاه رژیم چند هزار نفر از معروف‌ترین سیاست‌مداران، «روشنفکران» و اهل و قلم تا نایاک و خیل عظیمی از «کارشناسان»، «متخصصین»، روزنامه‌نگاران، تحلیل‌گران، اصحاب رسانه و سلبریتی‌های سیاسی و هنری و … را در بر می‌گیرد که پیاده‌نظام بی پوتین و پاگون «سپاه قدس» محسوب می‌شوند و پروژه «سفید سازی» را با موفقیت قابل توجهی در اقصی نقاط جهان اجرا می‌کنند.

حال با توصیف کلی و فشردۀ جبهۀ دشمن و جهت‌گیری آن، می‌توان با سهولت بیشتری به تدوین و تعیین خطوط اصلی یک دیپلماسی انقلابی پرداخت. وظیفۀ محوری دیپلماسی انقلابی برجسته‌ساختن و در معرض دیدگان قرار دادن همان وجه «استثنایی»  رژیم است. در یک کلام: باید پروژکتور را روی تمامیت هیکل رژیم برگرداند و آن را با تمام قوت در گوشه‌ها و زوایای گوناگون صحنۀ بین‌المللی افشا و به شکل عملی منزوی کرد. برای روشن‌شدن اذهان و بهره‌گرفتن از ایده‌های تحقق‌یافته، ارائه یک مثال یا یک الگو مفید به نظر می‌رسد. به نظر ما مبارزه بر ضد رژیم آپارتاید حاکم بر آفریقای جنوبی در سراسر نیمۀ دوم قرن بیستم مورد بسیار مناسب و روشنگری است. البته رژیم آپارتاید با تمام بدنامی و پلشتی‌اش از حیث مخوف و مهیب بودن به گردپای رژیم فاشیعیستی حاکم بر ایران نمی‌رسد اما با بهره‌جستن از فضای بین‌المللی تحت تاثیر جنگ سرد و حمایت بلوک غرب و دولت‌هایی مانند اسراییل توانست به مدت بیش از نیم قرن (۱۹۹۱-۱۹۴۸) به حیات خود ادامه دهد و در بازه‌های طولانی از دوران حیات خود «عادی» و «طبیعی» جلوه‌گر شود. تنها پس از چهار دهه و در دهۀ ۱۹۸۰ بود که مبارزات خستگی‌ناپذیر مبارزین و انقلابیون این کشور به نتیجه رسید و روند انزوای این رژیم و خلع ید و جایگاه آن در تمامی عرصه‌های بین‌المللی آغاز شد. اپوزیسیون رادیکال رژیم آپارتاید از دو ستون عظیم حزب کمونیست آفریقای جنوبی و ناسیونالیست‌های انقلابی سیاه تشکیل می‌شد که در جبهه‌ای گسترده تحت عنوان «کنگرۀ ملی آفریقا» (ANC) با هم متحد بودند. این جبهه مبارزۀ وسیع و قاطعی را در صحنه‌های مختلف از مبارزۀ قهرآمیز تا نبرد دیپلماتیک برای برانداختن رژیم آپارتاید سازمان داد. با مروری بر خطوط اصلی و محورهای مبارزۀ دیپلماتیک این جبهه می‌توانیم چارچوب اصلی مبارزۀ خود در سطح بین‌المللی طراحی کنیم.

آماج استراتژیک مواجهه با رژیم‌هایی مانند آپارتاید و اسلامی، افشاگری دائم و دقیق و بسیج نیرو و جلب توجهات بین‌المللی با هدف انزوای کامل آن و خلعش از تمام جایگاه‌های بین‌المللی‌اش به عنوان «نمایندۀ» رسمی، حقوقی و قانونی مردم ایران است. مهم‌ترین ابزار برای رسیدن به این هدف، سازماندهی یک «جنبش بایکوت» وسیع است که سالم‌ترین و صادق‌ترین بخش‌های اپوزیسیون از حیث تقابل کامل با این رژیم و تمایل بدون تزلزل و تذبذب به براندازی کامل‌اش را در بر می‌گیرد. در سال ۱۹۵۹ آلبرت لوت‌هیل، یکی از اعضای مشهور کنگرۀ ملی آفریقا جنبش بایکوت رژیم آپارتاید را در لندن به راه انداخت و سال بعد در میدان ترافالگار جمعیت وسیعی از مردم و نمایندگان احزاب اروپایی و انگلیسی از احزاب کمونیست گرفته تا حزب محافظه‌کار در آنجا برای ابراز مخالفت گرد هم آمده بودند. ژولیوس نیرره، مبارز مشهور آفریقایی، با بیان یک جمله، مطالبۀ اصلی دیپلماتیک جنبش بایکوت را خطاب به دول و دولتمردان سراسر جهان بدین‌گونه بیان کرد:

«ما از شما چیز خاصی نمی‌خواهیم؛ ما تنها از شما درخواست داریم که به حمایت خود از رژیم آپارتاید پایان دهید»

جنبش بایکوت بر ضد آپارتاید و هر جنبش بایکوت دیگری بر سه مطالبۀ اساسی استوار است:

  • سیاسی:

خلع ید از رژیم از تمام جایگاه‌ها و کرسی‌های بین‌المللی‌اش به عنوان «نمایندۀ مشروع و قانونی» خلق ستم‌دیدۀ ایران با استناد به جنایات هولناکی که به مدت چهار دهه در حق این مردم روا داشته است. رژیم آپارتاید هیچ‌کدام از محدودیت‌های عجیب و غریب رژیم اسلامی را بر حق مردم خویش و اکثریت سیاهان روا نداشته بود و بر جداسازی نژادی و برتری سفیدهای آفریکانر (ملقب به «باسکاپ») تاکید می‌کرد. اگر قربانیان میلیونی رژیم اسلامی همگی رنگ پوست متفاوت یا ویژگی مشترک و مشابه دیگری داشتند، آنگاه اثبات این مساله که این رژیم به مراتب از حکومت آپارتاید مخوف‌تر و ستم‌گرتر است، کار بسیار آسانی بود. رژیم آپارتاید هیچ‌وقت مانند رژیم اسلامی دامنۀ کشتار و تهدید مخالفان خود را تا اروپا، آمریکای لاتین و آمریکای شمالی گسترده نکرد، شبه‌نظامیان مروج ایدئولوژی خود را در سراسر قاره و قاره‌های دیگر بسیج و مسلح نساخت و نهادهایی با هزینه‌های ملیاردی در سراسر جهان و با موافقت و مجوز دول دیگر برای تبلیغ ایدئولوژی‌اش به راه نیانداخت. این‌ها تنها چند مورد از اقدامات متعدد و پیچیده‌ای است که رژیم فاشیعیستی برای بسط نفوذ، خاموش‌کردن صدای مخالفان و «عادی»سازی خود به شکل روزمره در بسیاری از نقاط جهان سازماندهی می‌کند. این رژیم را باید «باسکاپیزه» کرد یعنی بر سر اداره‌کنندگانش همان بلایی را آورد که جنبش بایکوت باسکاپ‌ها را بدان گرفتار ساخت.

  • فرهنگی:

الف) اعمال تحریم ورزشی بر علیه تیم‌های اعزامی از ایران به عنوان «نمایندۀ» این کشور  که در اثر تلاش‌های جنبش بایکوت و کنگرۀ ملی آفریقا مورد رژیم آپارتاید با قاطعیت اعمال شد. این در حالی است که رژیم آپارتاید منادی رفتار و قوانین من در آوردی در سطح ورزشی نبود. رژیم اسلامی نه تنها عملا نیمی از جامعه یعنی زنان را با تحمیل ارتجاعی‌ترین محدودیت‌ها از مشارکت فعالانه در ورزش و حتی حضور در استادیوم‌ها محروم ساخته است، ورزشکاران را مجبور به باخت‌ می‌کند تا از مواجهه با اسراییل پرهیز کنند و اشکال عجیبی از تبلیغ ایدئولوژی فاشیعیستی خود را بر مسابقات ورزشی تحمیل می‌کند.

ب) تحریم بر علیه موسسات دانشگاهی رژیم که در مورد رژیم آپارتاید با موفقیت به اجرا درآمد. در حالی که سرکوب‌گرانه‌ترین موازین بر نهاد دانشگاه و دانشجویان ایرانی اعمال می‌شود، فرزندان مقامات این رژیم همگی در بهترین دانشگاه‌های اروپا و آمریکا به تحصیل مشغول‌اند. همۀ آن‌ها باید اخراج شده و به افکار عمومی معرفی شوند. تمام نهادهای به اصطلاح «فرهنگی» و «مذهبی» مستقیما و یا غیر مستقیم وابسته به رژیم که با میلیاردها دلار از ثروت خلق ایران در قلب اروپا اداره می‌شوند و محل ترویج ایدئولوژی فاشیعیستی، جذب و تربیت جاسوس و جلاد است، باید تعطیل و غیر قانونی شناخته شود. متاسفانه در تمام این چهار دهه، متفکرینی که ادعای «چپ‌گرایی» و «رادیکالیسم» هم دارند با چشم‌بستن بر مصائب و زخم‌های چهل سالۀ مردم ایران، به عروسک‌هایی در ویترین آخوندها تبدیل شدند: یورگن هابرماس، تونی نگری، برونو لاتور، دیوید هاروی و … از آن جمله‌اند. جنبش بایکوت خواهان لغو و پایان‌دادن به این‌گونه اقدامات در پوشش «آکادمیک» و «علمی» و افشای مرتکبین آن نظیر همین حضرات «مارکسیست» است.

  • اقتصادی:

یک رشته از مطالبات جنبش بایکوت بر علیه رژیم آپارتاید، معطوف به درخواست «تحریم» اقتصادی و «لغو سرمایه‌گذاری» (Divestment) در آفریقای جنوبی و خطاب به دولت‌ها و کمپانی‌های غربی بود. در این نقطه است که داد و هوار و پانیک «ناسیونالیسم» طرفدار رژیم و «چپ مدافع حرم» به اوج خود خواهد رسید. در دورۀ حاکمیت رژیم آپارتاید و به ویژه مرحلۀ پایانی آن تمام احزاب انقلابی و ترقی‌خواه بین المللی، حزب کمونیست آفریقای جنوبی و کنگرۀ ملی آفریقا نهایت حمایت خود را از این مطالبه به عمل می‌آوردند. ژولیوس نیرره فریاد بر می‌آورد: «از رژیم آپارتاید چیزی نخرید». مهم‌ترین مخالفان این مطالبه، دولت رونالد ریگان در آمریکا و مارگارت تاچر در انگلستان بودند. آن‌ها در مقابل، سیاست «کلنجار سازنده» (Constructive Engagement) را پیشنهاد می‌کردند که برخوردی مشابه خط کنونی اتحادیه اروپا در برخورد با ایران محسوب می‌شد و طراح آن چستر کواکر، مشاور ریگان بود. آن‌ها خواهان در پیش‌گرفتن سیاست «چماق و هویج» و «تنبیه و تشویق» برای «تغییر رفتار» رژیم آپارتاید بودند. با سفر اسقف دزموند توتو به آمریکا و نطق او و مداخلۀ کنگره، در سال ۱۹۸۵ این سیاست به کنار نهاده شد. در واقع فریب‌کاری های دولت آفریقای جنوبی درجهت اجرای اصلاحات تدریجی در قوانین آپارتاید که همواره با تشدید سرکوب اهالی رنگین‌پوست و غیراروپایی در داخل و خارج کشورهمراه بود سرانجام بسیاری از سیاست‌مداران و متفکران جهان را متقاعد کرد که اصلاح درقوانین آپارتاید ناممکن است. ازجمله میتوان ازاولاف پالمه، قطب سوسیال‌دموکراسی بین‌المللی، یاد کرد که درسخنرانی معروف خود براصلاح ناپذیری قوانین آپارتاید پای فشرد واز جامعه جهانی خواست تا هرچه شدیدتررژیم نژادپرست آفریقای جنوبی را تحریم کند. در نشست سال ۱۹۸۵ رهبران اروپایی نتوانستند به توافقی در مورد اعمال تحریم‌های بین‌المللی علیه آفریقای جنوبی دست یابند. دلیل اصلی آن هم مخالفت مارگارت تاچرنخست وزیر انگلستان بود. در فوریه ۱۹۹۰ پس از رهایی از بند، ماندلا تور شش هفته‌ای خود به اروپا و امریکای شمالی را آغاز می‌کند تا بتواند هرچه بیشتر توجه جامعه جهانی را به مبارزات مردم آفریقای جنوبی در جهت کسب پیروزی نهائی جلب کند. ماندلا در خاطراتش مینویسد: «پیش از رفتن رئیس جمهور دی کلرک مایل بود تا در مورد تحریم با او بطور خصوصی ملاقات کنم. بر اساس تغییراتی که تا آن زمان رخ داده بود او از من خواست که سرو صدای تحریم‌های بین‌المللی را خاموش کنم. هر چند که ما به هرآنچه آقای دی کلرک انجام داده بود آگاهی داشتیم ولی در نظرما تحریم‌ها در بهترین مرحله‌ای قرار گرفته بودند که همچنان او را وادار سازند تا تغییرات بیشتری انجام دهد. من می‌دانستم که دولت‌های اروپایی و ایالات متحده خیال دارند که تحریم‌ها را بر اساس رفرم‌هایی که دی‌کلرک انجام داده معلق نمایند. از این رو به او توضیح دادم که ما نمی‌توانیم از حامیان‌مان بخواهیم که پیش از آن که او تمامی قوانین آپارتاید را لغو کرده و دولت انتقالی را تشکیل دهد تحریم‌ها را بردارند. هر چند که از پاسخ من ناراحت شد ولی برایش خارج از انتظار نبود». در ماه ژوئیه همان سال نلسون ماندلا در آمریکا با جرج بوش ملاقات کرده و درسخنرانی خود در کنگره امریکا از تمامی حمایت‌های ضد نژادپرستانه آنها علیه آفریقای جنوبی سپاسگزاری می‌نماید. ماندلا بار دیگر بر اهمیت و تاثیر تحریم های امریکا اشاره می‌کند: «من در پایان درباره تحریم سخنرانی محکمی ایراد کردم زیرا که می دانستم که دولت بوش احساس می کند که وقت آن رسیده تا اعمال تحریم ها را سست کند. از اینرو من از کنگره خواستم که این کار را نکنند».

آیا این بدین معناست که ما موافق تحریم‌های کنونی دولت آمریکا بر علیه رژیم اسلامی هستیم؟ خیر زیرا این نوع تحریم را مشابه همان خط به اصطلاح «کلنجار سازنده» می‌دانیم که بدوا موجودیت رژیم را پیش‌فرضی غیر قابل تغییر در نظر می‌گیرد و سپس با اعمال تنبیه از نوع تحریم و ارائۀ «مشوق»، به دنبال واردار کردن آن به «مذاکره» و «تغییر رفتار» آن است. این نوع تحریم‌های فرسایشی و فاقد هدف و افق با سابقۀ مشخص در مورد رژیم اسلامی و حکومت صدام در عراق، تنها منجر به متضرر ساختن تودۀ مردم ایران خواهد شد. اما اگر تحریم اقتصادی بخشی از یک جنبش وسیع بین‌المللی یعنی یک جنبش بایکوت برای خلع‌ید همه‌جانبۀ سیاسی، اقتصادی و فرهنگی رژیم و معطوف به تسهیل برانداختن آن توسط مردم و نیروهای انقلابی باشد، ما آن را نشانۀ اعتلا و به ثمر نشستن مبارزات دیپلماتیک می‌دانیم و از آن حمایت خواهیم کرد.

مخالفان فریاد برخواهند آورد که این عمل منجر به آسیب‌زدن به سطح زندگی تودۀ مردم خواهد شد. در مراحل پایانی رژیم آپارتاید و زمانی که نلسون ماندلا و سایر اعضای کنگرۀ ملی آفریقا تور بین‌المللی برای پیشبرد مطالبۀ بایکوت و تحریم اقتصادی این رژیم به راه انداخته بودند، مخالفین آن‌ها مانند مانگوستر برتلزی، هلن نورمان، هاری شوارتز و البته شخص مارگارت تاچر که در واقع مخالف سخت‌گرفتن بر رژیم آپارتاید بودند، همین استدلال را تکرار می‌کردند. تاچر می‌گفت: «با این کار بیشتر از هر کس به کسانی ضربه می‌زنید که به دنبال یاری رساندن به آن‌ها هستید». چپ‌های رفرمیست،«کارگران سیاه» را قربانی اصلی این مطالبه و سیاست معرفی می‌کردند و لیبرال‌هایی که پنهانی دل در گرو رژیم آپارتاید داشتند، می‌گفتند تنها با گسترش «بازار آزاد» در درون آفریقای جنوبی می‌توان پایه‌های آپارتاید را سست ساخت.

بله، در این واقعیت تلخ شکی نیست اما باید دقت کرد هر نوع مبارزه حتی مدنی‌ترین و ساده‌ترین اشکال آن در حد یک تظاهرات خیابانی مسالمت‌آمیز در مقابل رژیمی مانند فاشیعیسم حاکم بر ایران، ریتم عادی زندگی تودۀ مردم را به هم می‌زند و آسیب و زیان را متوجه هزاران تن از شهروندان و حتی افراد بی‌گناه و فاقد ارتباط می‌کند. تجربۀ مبارزات مسالمت‌آمیز و تظاهرات خیابانی از همان سال‌های ۶۰-۱۳۵۹ تا خرداد ۱۳۸۸ این واقعیت را به روشنی در مقابل دیدگان هر فرد منصفی به تصویر می‌کشد. ضمن این که قربانیان و تلفات زندگی «عادی و روزمره» در ایران تحت سلطۀ فاشیعیسم کمتر از اوقات «غیر عادی» نیست و به تعبیر مورد علاقۀ انقلابیون دهۀ ۱۹۶۰، «در یک آخر هفتۀ غیر انقلابی خون بسیار بیشتری از یک هفتۀ انقلابی جاری می‌شود». این جمله در مورد ایران تحت حاکمیت رژیم اسلامی بیش از هر جای دیگری در دنیا صادق است. به کار بردن این استدلال برای مخالفت با مبارزۀ دیپلماتیک و جنبش بایکوت، تنها ترسیم‌کنندۀ سفسطه‌ای غلیظ برای مردود شناختن هر نوع مخالفت با رژیم ایران است زیرا هر گونه مخالفت و اعتراضی، واکنش سبعانه و بی‌رحمانۀ رژیم را به دنبال خواهد داشت و افراد «گناهکار» و بی‌گناه بسیاری را مورد آسیب قرار خواهد داد و کیست که نداند که برانداختن این رژیم مانند هر رژیم استثنایی دیگری، تنها از طریق یک جنگ داخلی طولانی‌مدت یا نسبتا طولانی و با سلاح یک ارتش آزادیبخش خلقی ممکن خواهد شد و پیشاپیش و نگفته مشخص است که نتایج ناخواستۀ چنین جنگی چه خواهد بود ولی چاره‌ای نیست چرا که برای به زباله‌دان انداختن تومور سرطانی رژیم فاشیعیستی و رها ساختن نسل‌های حاضر و آینده غیر از دست‌زدن به یک جراحی توام با خونریزی راه دیگری وجود ندارد.         

متحدین ما چه کسانی هستند؟

سوالی ضروری که پیش می‌آید این است که متحدین ما در این چارچوب استراتژیک چه کسانی هستند؟ آیا ما خودمان داوطلبانه و از روی تمایل و علاقه آنها را بر می‌گزینیم؟ در حیطۀ دیپلماتیک و سیاست بین‌المللی هم مانند سیاست داخلی، ملاک اصلی و قطعی برای دوری و نزدیکی و اتحاد و افتراق نه در میدان ایدئولوژیک که در پهنۀ استراتژیک قرار می‌گیرد. بنا بر این صرف این که جریان یا فردی خود را «چپ» و «مارکسیست» بنامد و بداند، به هیچ وجه محل اعتنا و اعتبار نیست بلکه تنها این نکته حائز اهمیت و توجه است که در سیاست واقعی چه مواضع و جهت‌گیری‌هایی اتخاذ می‌کند. دیدیم که رفقای بنیان‌گذار و نظریه‌پرداز ما در سازمان حتی ابایی نداشتند از این که اتحاد شوروی و جمهوری خلق چین را با آن عظمت و با وجود مرجعیت در جنبش کمونیسم بین‌الملل، با شاخص مسائل استراتژیک داخلی و مبارزۀ انقلابی خود بر علیه دیکتاتوری، مورد قاطعانه‌ترین انتقادات قرار دهند. با این وصف، دیگر تکلیف ما با افراد و خرده‌گروه‌های مدعی «چپ‌گرایی» مشخص است.

پس از قیام بهمن ۱۳۵۷، جریاناتی که «انترناسیونالیسم پرولتری» را به تبدیل‌شدن به شعبه‌ای از وزارت خارجۀ کشورهای سوسیالیستی ترجمه می‌کردند، با استدلال‌های مختلف به حامیان پر و پا قرص فاشیعیسم حاکم بر ایران و جناح‌های گوناگون آن تبدیل شدند: باند توده-اکثریت وابسته به وزارت خارجۀ اتحاد شوروی و حزب رنجبران وابستۀ وزارت خارجۀ جمهوری خلق چین. در آن روزگار اکثریت بزرگ جریانات چپ بین‌المللی از شاخه‌های گوناگون اعم از سویتیست‌ها، مائوئیست‌ها، تروتسکیست‌ها و … با کوته‌نظری به حامیان مشتاق رژیم خمینی و شخص او با توجیهات «ضد امپریالیستی» تبدیل شدند. متاسفانه و در کمال حیرت و تعجب، این حمایت بعد از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و به راه افتادن موج اعدام‌های انقلابیون و کمونیست‌ها در ابعاد هزاران نفر و شروع به کار ماشین شکنجه و کشتار مخوف فاشیعیستی باز هم ادامه یافت و تا کنون نیز تغییر خاصی در آن روی نداده است. تلاش‌های انقلابیون و کمونیست‌های ایرانی برای توضیح ابعاد دهشتناک این رژیم و ماهیت استثمارگرانه و ارتجاعی آن برای این جریانات چهار دهه است که با شکست مواجه شده و حتی با حملۀ متقابل از جانب آنان روبرو می‌شود. با بالا گرفتن فعالیت لابی‌های رژیم در خارج کشور برای «سفید سازی» رژیم، «چپ»های اروپایی و آمریکایی از گرایش‌های مختلف به مهم‌ترین یاری‌گران آن و در واقع پرچم‌دار نفوذ آن در محافل بین‌المللی و «عادی»سازی آن تبدیل شده‌اند. به عنوان مثال در بریتانیا، حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا که جریانی تروتسکیست است (تونی کلیف، الکس کالینیکوس، جان ریز، کریس هارمن از اعضای شاخص آن بودند یا هستند) یکی از حامیان پر و پا قرص رژیم است. از سوی دیگر، جرمی کربین رهبر حزب کارگر هم از طرفداران رژیم و شخص خامنه‌ای است و به عنوان مجری و مفسر در شبکۀ تلویزیونی ماهواره‌ای رژیم (پرس تی‌وی) کار می‌کند و در واقع حقوق بگیر آن است. در آمریکا، برنی سندرز، پرچم‌دار کمک به رژیم ایران و کاستن از فشارهای حقوق بشری بر روی آن است. جیمز پتراس، از اعضای حلقۀ مجلۀ مانتلی ریویو، معترضین سال ۱۳۸۸ را وابسته به آمریکا خواند و از سرکوب رژیم حمایت کرد. جریان تازه تاسیس «پودموس» که به نور امید بسساری از چپ‌های مجنون و جاهل ایرانی تبدیل شده بود، همکار رژیم در شبکۀ اسپانیایی‌زبان آن یعنی «هیسپانیولا» است. افرادی مانند تونی نگری، یورگن هابرماس، دیوید هاروی و … دعوت نهادهای رژیم را با اشتیاق اجابت کرده و با مسافرت به ایران و بدون کوچک‌ترین اشارۀ اعتراضی و انتقادی به سخنرانی در مراسم‌های رسمی می‌پردازند. نمونه‌هایی از این دست کم نیستند و الحق مایۀ ننگ و نکبت همۀ آنانی است که خود را مارکسیست می‌دانند. در نقطۀ مقابل، هر چه از سمت چپ طیف سیاسی غرب به سمت راست آن حرکت می‌کنیم، میزان مخالفت با رژیم حاکم بر ایران افزایش می‌یابد. 

در چنین شرایطی تکلیف ما چیست؟ تا چه حد می‌توانیم بر اساس تمایلات باطنی و آرزوهای خود عمل کنیم؟ آیا می‌توانیم صرفا به خاطر «چپ‌گرایی» به مبلغان و مویدان افراد جاهل و یا مزدوری تبدیل شویم که در این عصر «انفجار اطلاعات»، چشم بر رنج و خون رفقا، پدران و مادران، خواهران و برادران اعدامی ما و فلاکت و اسارت بی‌سابقۀ خلق ما بسته‌اند و با مسببین آن به مغازله و معاشقه معشوق‌اند؟ اگر «انترناسیونالیسم» چنین حکم می‌کند، پس ما انگ و اتهام ضد انترناسیونالیست بودن را با آغوش باز می‌پذیریم. اما هیچ کدام از این جهالت‌ها و خیانت‌ها در حق جنبش مظلوم انقلابی ایران تاثیری بر عزم جزم ما برای مبارزۀ تمام‌عیار و همه‌جانبه برای قطع کامل ریشه‌های این نکبت و تن دادن به الزمات و اقتضائات ندارد. ما کماکان و به شکل خستگی‌ناپذیر به روشنگری خود در مورد رژیم برای کلیۀ جریانات سیاسی به ویژه چپ‌ها و مدعیان چپ‌گرایی ادامه خواهیم داد اما در مبارزۀ بین‌المللی خود لحظه‌ای توقف را جایز نمی‌دانیم و با حفظ استقلال کامل، اصول و ارزش‌های خود با هر جریان بین‌المللی که حاضر به وارد آوردن ذره‌ای فشار بیشتر بر این رژیم نکبت و عفونت باشد، به تعامل می‌پردازیم. الگوی ما در این مسیر نه محافل و خرده‌گروه‌های ورشکستۀ چپ آمریکایی و اروپایی نشسته بر خوان خونین نعمت آخوندها که نهضت بزرگ مقاومت ضد فاشیستی، رفقای بزرگی مانند استالین، مائو، تیتو و مبارزات حزب کمونیست آفریقای جنوبی و کنگرۀ ملی آفریقا بر ضد رژیم آپارتاید است. پیشتر گفتیم اولویت اول ما مبارزۀ داخلی‌مان در چارچوب ملی با رژیم و بورژوازی حاکم بر کشورمان است. متاسفیم که در این مسیر مجبوریم تا با افراد و گروه‌هایی تعامل داشته باشیم که در سیاست داخلی کشورهای خود پشتیبان جهت‌گیری‌های راست‌گرایانه‌اند. اما این انتخاب و تمایل خود ما نیست و عارضه‌ای است که در مسیر مبارزه بر ما تحمیل شده است و دلیل اصلی آن چشم‌بستن و بی‌توجهی کامل بخش بزرگ چپ بین‌المللی به وضعیت چهل سال گذشتۀ ما و خلق ماست. آنها بدوا با قرار گرفتن در صف رژیم و ایستادن در کنار آن عملا به قطع همگی پیوندها برخاسته‌اند. این مساله به علاوه نشان‌دهندۀ بحرانی‌‌بودن تعاریف کلیشه‌ای و قدیمی برای «انترناسیونالیسم» است که مولود اروپای قرن نوزدهم و سپس دوران جنگ سرد می‌باشد. تا رسیدن به جمع‌بندی و اجماعی مناسب در این زمان همان فرمول استالینی «سوسیالیسم در یک کشور» در ادامۀ جملۀ راهنمای مانیفست کمونیست یعنی اولویت مسائل و نیازهای مبارزۀ انقلابی داخلی می‌توان راهگشا و روشنگر مسیر باشد.

مسالۀ جنگ

با توجه به توضیحات ارائه‌شده احتمالا این پرسش مطرح خواهد شد که آیا ما طرفدار جنگ‌افروزی دولت آمریکا بر علیه رژیم اسلامی هستیم و از آن حمایت می‌کنیم؟ پیشتر گفتیم و بار دیگر با توضیحات بیشتر تکرار می‌کنیم که از نظر ما طرح مساله بدین شکل غلط و منجر به درگیر‌شدن و تبدیل به سیاهی لشگر در بازی‌های طراحی‌شده توسط طرفین درگیر یک مناقشۀ بین‌المللی است. آنچه اکنون جریان دارد و در طول پانزده سال اخیر بارها تکرار شده است، نه به راه‌انداختن جنگ واقعی بلکه ایجاد «فضای جنگی» به منظور به راه‌انداختن جنگ روانی برای بسیج هواداران، تحقق اهداف تاکتیکی مطلوب و منزوی‌ساختن حریف در منازعه و در نزد افکار عمومی است. البته در فضای جنگی ایجاد شده یک اتفاق و یا یک اشتباه از سوی طرفین می‌تواند منجر به یک درگیری محدود نظامی و یا با احتمال بسیار بعیدتر، جنگی در ابعاد بزرگ‌ شود. حادثۀ ترور صدر اعظم اتریش به دست یک ناسیونالیست صرب و جنگ جهانی اول احتمالا مهم‌ترین مثال در این زمینه است. البته در مناقشه جاری این رژیم اسلامی است که برای سرپوش‌گذاشتن بر بحران‌ها و تضادهای متعددش، استقبال بیشتری از جنگ‌افروزیِ حتی‌الامکان محدودتر به عمل می‌آورد. اما یک انقلابی و یک کمونیست، کارشناس رسانه‌ای بی‌بی‌سی نیست که با «گمانه‌زنی»های بی‌پایه و دامن‌زدن به هیجان عمومی، قصد بالا بردن نرخ «کارشناسی» خود را داشته باشد. مسالۀ اصلی برای یک کمونیست نه تاس‌ریختن شبانه روزی در مورد سوال «جنگ می‌شود یا نمی‌شود» که پاسخ‌دادن به این سوال است که در صورت وقوع جنگ ما باید چه کنیم و چه وظایفی بر دوش ماست؟

مارکسیسم-لنینیسم و شیوۀ برخورد نبوغ‌آسای لنین با موضوعات جنگ جهانی اول (۱۸-۱۹۱۴) بهترین الگو و راهنما را در این زمینه در اختیار ما نهاده است. با آغاز جنگ جهانی اول، لنین، مانند وضعیت امروز ما در قبال چپ بین‌الملل، از مشاهدۀ مواضع جریانات تشکیل‌دهندۀ «انترناسیونال سوسیالیست»(موسوم به انترناسیونالیست دوم) به حیرت و خشم شدید دچار شد. آن‌ها در عرض یک شب، تمامی نوشته‌ها و قطعنامه‌های خود در طول سال‌های قبل در مورد خطر وقوع جنگ، لزوم مخالفت با آن و تشکیل جبهۀ سوسیالیستی و پرولتری را نا دیده گرفتند و پشت سر دولت‌های «خودی» بسیج شدند. این معنای فروپاشی ناگهانی اعتبار و ابهت احزاب بزرگ کارگری مانند احزاب سوسیال دموکرات آلمان و اتریش بود که کل تاریخ سوسیالیسم اروپایی از قبل از مارکس و انگلس تا مقطع وقوع جنگ را در خود فشرده کرده بودند. سوسیالیست‌های هر یک از دو طرف وقیحانه می‌کوشیدند ثابت کنند طرف «خودی» آن‌ها موضع «ترقی‌خواهانه»تری در جنگ جاری دارد: احزاب سوسیال دموکرات آلمان و اتریش، امپراتوری هوئِنتِسُلِرن را پرچمدار «ترقی و تمدن» اروپا در مقابل «توحش روس» معرفی می‌کردند و پلخانف و اکثریت منشویک‌ها، تزارها و خاندان رومانف را دژی در مقابل هجوم ارتجاع سنتی مرکز اروپا قلمداد می‌نمودند. این صحنه‌ها برای کسی که در جریان بحث‌های جریانات چپ ایرانی پیرامون جنگ رژیم اسلامی با عراق و نیز فضای جنگی جاری قرار دارد، احتمالا بسیار آشنا به نظر خواهد رسید. شاید لنین در صورت آگاهی از موضع «سوسیال‌شوینیست»های امروزی ایرانی و چپهای مدافع حرم و طرفداران «ضد امپریالیست» خامنه‌ای و بشار اسد به احساساتی مشابه سال ۱۹۱۴ دچار می‌شد. سوسیالیست‌های مخالف جنگ‌افروزی طرف‌های «خودی» در میانۀ شعله‌های آن جنگ جهانی خانمان‌سوز در اقلیت محض و بسیار ناچیز بودند: در ۵ سپتامبر ۱۹۰۵، ۳۸ نفر از این سوسیالیست‌ها در دهکدۀ «زیمروالد» در نزدیکی برن، پایتخت سوییس، گرد آمدند تا پس از هم‌اندیشی نظرات خود را پیرامون جنگ به اطلاع همگان برسانند. به زودی مشخص شد که هواداران دیدگاه لنین در بین این ۳۸ نفر هم در اقلیت کامل قرار دارند؛ درست مانند سه سال بعد و در کوران حوادث انقلابی اکتبر ۱۹۱۷. البته در آن زمان نیز مانند هر زمان دیگری در اقلیت یا اکثریت بودن، برای لنین ملاک حقانیت نبود و او در هر شرایطی تنها بر موضع اصولی پای می‌فشارد و آن را تا به آخر ادامه می‌داد. لنین نه تنها از محکوم‌ساختن سوسیال‌شوینیست‌ها و هواداران دولت‌های «خودی» به عنوان «خائن» طرفداری می‌کرد بلکه صلح‌طلبی خنثی و مخالفت کلی با جنگ را معادل انفعال و پاسیفیسم می‌دانست و با آن شدیدا مخالف بود. اکثریت شرکت‌کنندگان زیمروالد و از جمله تروتسکی موضعی پاسیفیستی داشتند. دیدگاه لنین مبتنی بر «شکست‌طلبی انقلابی» بود: هوادارای از شکست دولت‌های «خودی» در جنگ به منظور گشودن راه جنگ داخلی و انقلاب. موضع کارل لیبکنشت هم چیزی جز این نبود: «دشمن در خانه است». این به معنای برگزیدن راهی بود که نه تنها با «سوسیال‌شوینیسم»، «طرفداری از دولت‌های خودی»، «ضد امپریالیسم آخوندی» و … سر سازگاری نداشت بلکه دقیقا نقطۀ مقابل آن بود. به خاطر همین نظر بود که صف گسترده‌ای از جریانات سیاسی روسیه، از کادت‌های سلطنت‌طلب تا منشویک‌های چپ، او را «جاسوس آلمان» و «مزدور ارتش پروس» معرفی می‌کردند و دیدیم که لنین چگونه تا به آخر بر موضع اصولی خود ایستاد و حاضر شد با قطاری تدارک‌دیده شده توسط آلمان‌ها روانۀ روسیه شود تا اخگر اعتراض را به حریق عظیم انقلاب تبدیل کند و تاریخ بشر را برای همیشه و از بیخ و بن دگرگون سازد.

وظایف مبارزین خارج از کشور

یک پیش‌فرض آشنا بر فعالیت ایرانیان علاقمند به کار سیاسی ضد رژیم در خارج از کشور حاکم است: «از ما کاری جز تشویق و اعتراض و اعلام حمایت از داخل بر نمی‌آید».  این دیدگاه از جانب یک سلطنت‌طلب یا استحاله‌چی نفوذی، جمهوری‌خواه اکثریتی، جبهه‌ملی‌چی و … چندان بعید نیست زیرا کار و بار و گاه کسب و کار آنان با چیزی فراتر از این تناسبی ندارد اما از افراد و گروه‌هایی مدعی کمونیسم، انقلابی‌گری و … بسیار بعید و مایۀ تعجب است. برای آنها «فعالیت سیاسی» در خارج کشور در یک کلمه خلاصه می‌شود که می‌توان در ساعات غیر کاری و اوقات فراغت ساعاتی را به آن اختصاص داد: اکسیون. البته با دیدن تصاویر و فیلم‌های اکسیون‌ها می‌توان به سرعت به این جمع‌بندی رسید که اگر رژیم اسلامی می‌خواست هزاران دلار خرج تخریب چهرۀ اپوزیسیون انقلابی در نزد افکار عمومی داخل کشور کند، نمی‌توانست بهتر و بیشتر از برگزاری یک اکسیون اعتراضی در یکی از شهرهای خارج از کشور این کار را انجام دهد: تجمعات بیست، ده و گاه حتی چند نفره با بلندگوهای ضعیف، شرکت‌کنندگان غالبا سالمند، بی‌حوصله و بی‌هیجان، در میانۀ هیاهوی زندگی عادی و رفت و آمد مردم در گوشه‌ای از خیابان یک شهر اروپایی یا آمریکایی و البته ادعاهای گزاف: پلاکاردهای بزرگ سرخ‌رنگ با شعارهای «انقلاب کارگری»، «کمونیسم»، «مرگ بر جمهوری اسلامی» و … . تنها پیام این اکسیون‌ها برای داخل کشور یک چیز است: یاس، ناتوانی و تسلیم. کمونیست‌های منفرد و از جمله ما هواداران «هرس» در خارج از کشور اگر توان برگزاری اکسیون‌های بزرگ و موثر مانند بسیاری از تجمعات شورای ملی مقاومت را نداریم، می‌توانیم در جهت اجرای همان تاکتیک‌های آگاهی‌بخش تروماتیک که در جزوۀ «سرفصل» و برای داخل کشور معرفی شد، اقدام کنیم. خاصیت این تاکتیک‌ها این است که با یک ایده‌پردازی و طراحی خوب با تعداد معدود و حتی یک نفر هم قابل اجراست. به علاوه ما در خارج از کشور و در شرایط زندگی در کشورهای غربی و در حالی که شعار «انقلاب کارگری» و «کمونیسم» و «سرنگونی» می‌دهیم، قاعدتا نباید بیم و هراسی از برخورد احتمالی پلیس و مدت کوتاهی بازداشت به دل راه دهیم. این‌ها واقعیت‌هایی است که امروز نمی‌توان پشت «محدودیت‌های خارج از کشور» پنهان کرد. به عنوان مثال چرا هیچ‌کدام از ما اقدامی برای افشای مزدوران رژیم در خارج از کشور به شکل تهاجمی نمی‌کنیم؟ چرا در سخنرانی‌های‌شان اخلال جدی و موثر ایجاد نمی‌کنیم؟ چرا تخم‌مرغی بر سر امثال عطاءالله مهاجرانی و شعاری بر در خانه‌اش نوشته نمی‌شود؟ چرا از حضور سلبریتی‌های خودفروش و مزدور در خارج کشور و مراسم‌های مختلف گزارشی تهیه نمی‌شود و کیکی در صورت آنان کوبیده نمی‌شود؟ چرا می‌گذاریم دزدان بی‌آبرویی مانند خاوری با خیال راحت در کانادا تردد کنند، خوانندگان مزدور را به مراسم‌های خود دعوت کنند؟ چرا سر در قصرهای مجلل این‌ها را با مدفوع گل نمی‌گیریم و از آنان عکس و گزارش تهیه نمی‌کنیم؟ چرا صورت شکنجه‌گران تازه از سوراخ بیرون آمدۀ ساواک را با اسپری سیاه نمی‌کنیم؟ دوران اکسیون‌های چهار نفرۀ بی‌خاصیت که پیامی جز یاس و حماقت برای داخل کشور ندارد، به سر آمده است. امروز زمان اجرای تاکتیک‌های آگاهی بخش تروماتیک در داخل و خارج کشور است.

برای دریافت فایل پی.دی.اف اینجا کلیک کنید:

Tagged with: ,

Comments & Reviews

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*