0
Posted in هرس
فروردین ۲۹, ۱۳۹۸

هم‌خونی و هم‌گرایی استراتژیک؛ درس بزرگ ۳۰ فروردین ۱۳۵۴

اقوام نخستین برای اثبات همبستگی خویش با همدیگر، در اقدامی نمادین، عضوهای مشابه بدن خویش را مجروح می‌کردند و با مخلوط ساختن خون‌های‌شان، جشن اخوت و هم‌خونی بر پا می‌کردند. اقدام نمادین مشابه و جشن هم‌خونی و اتحاد دیگری در تاریخ معاصر ایران اتفاق افتاد اما نه به شیوه و با اهداف اقوام نخستین: در ۳۰ فروردین ۱۳۵۴، نُه مبارز انقلابی، هفت چریک فدایی خلق و دو مجاهد خلق در تپه‌های اوین توسط دشمن مشترک و طی دسیسه‌ای بی‌شرمانه، به رگبار بسته شدند و خون‌هایشان در هم آمیخت؛ این مصیبتی بزرگ و در عین حال جشن باشکوه پیوند دو بالِ مذهبی و کمونیستِ «جنبش نوین انقلابی ایران» بود؛ اتحادی که کماکان موضوعیت خود را برای رهایی کشور از بن‌بست تاریخی طولانی خویش حفظ کرده است.

نخستین نسل کمونیست‌های ایران که به تدریج از دهۀ ۱۲۸۰ ه.ش پا به میدان مبارزه نهادند، در مواجهه با پدیدۀ «مذهب» در وضعیتی متفاوت از بنیان‌گذاران کمونیسم به سر می‌بردند؛ مارکس و انگلس و پس از آن لنین و سایر رهبران و پیشگامان انقلابی در غرب و شرق اروپا با مسیحیتِ اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مواجه بودند که به مدت چند قرن روند تضعیف‌شدن را پشت سر نهاده بود. در تمام این مدت در اروپا، تحول و بورژوایی‌شدن با عقب‌راندن مذهب مترادف و هم‌سو بود. در سراسر قرن نوزدهم، نظام آموزشی جدید به تدریج سنگرها، ابزارها و مخاطبین نهادهای مذهبی را به تسخیر خود در می‌آورد. تعداد معلمین در کشوری مانند فرانسه که مدارس زیادی داشت در سال‌های ۱۸۷۵ تا ۱۹۱۴، یک سوم افزایش یافت و در انگلستان و فنلاند، هشت تا سیزده برابر شد. (هابزبام،۱۳۸۲: ۴۵-۳۴۴) دانشگاه‌های آکسفورد و کمبریج که تا پیش از سال ۱۸۷۱، غیر انگلیکان‌ها را نمی‌پذیرفتند، به سرعت موقعیت خود را بمثابه دژ روحانیون انگلیکان از دست دادند. موج تضعیف مذهب شهرها را زیر پا می‌گذاشت و حتی آثار و دامنۀ آن روستاها را که سنتا مذهبی‌تر بودند، بی‌نصیب نمی‌گذاشت. در نیمۀ دوم قرن نوزدهم تا دهۀ اول قرن بیستم، موج ترک مناسک کلیسایی، تحریم آیین غسل تعمید و موارد مشابه با شتاب خیره‌کننده‌ای در بین تودۀ مردم در حال رشد بود. مثلا در شهر مارسی در فرانسه، در سال ۱۸۴۰ نیمی از مردم در آیین عشای ربانی شرکت می‌کردند در حالی که در سال ۱۹۰۱ این رقم به ۱۶ درصد کاهش یافت. در اسقف‌نشین لیموژ در همین کشور، میزان کودکان غسل تعمید نشده در فاصلۀ ۱۸۹۹ تا ۱۹۰۴ یعنی تنها به مدت ۵ سال، از ۵.۲ درصد به ۳۴ درصد افزایش یافت. در اسقف‌نشین اسپانیایی/کاتالونیایی بارسلونا و بیچ این عدد در فاصلۀ سال‌های ۱۹۰۰ تا ۱۹۱۰ به نصف کاهش یافت. افول مذهب در منطقۀ وسیع موسوم به «درۀ پو» در شمال ایتالیا که روز گاری «مامن مومنان» محسوب می‌شد، آه و فغان مسئولین کلیسا را باعث شده بود. موارد خلاف جریان یعنی روی‌آوری به مذهب، بسیار نادر، حاشیه‌ای و «عجیب» تلقی می‌شد مانند گرایش قشر بالای بورژوازی انگلیکان به سمت کاتولیسیسم و یا کاتولیک‌گرایی شارل موراس، رهبر جنبش سلطنت‌طلب افراطی «اکسیون فرانسز». (همان، ۴۸-۳۴۷)

با بررسی وضعیت مذهب در ایران در بازۀ زمانی مشابه، خود را با روند کاملا معکوسی مواجه می‌بینیم. روحانیت شیعه، در دوران صفوی (۱۷۲۲-۱۵۰۱ میلادی) طعم رسمیت و حکومت را پس از قرن‌‌ها انزوا و تحقیر در کام خویش احساس کرد و موج «تشیع صفوی» به راه افتاد. این موج در دوره‌های افشار و زندیه به گِل نشست. در نیمۀ نخست قرن نوزدهم، آخوند، گونۀ نادری است که طبق بررسی‌های ویلیام فلور در تبریز تنها پنج تن از آنان در مقام «مجتهد» و در کل کشور حدود صد نفر از آنان، جدا از مردم و سر در گریبان مباحث فرقه‌ای و «تخصصی» خویش به زبان عربی دارند. (هما ناطق، ۱۳۹۰: ۳۹) در این دوران یعنی سالیان سلطنت فتح‌علی‌شاه و محمد شاه قاجار، شاه، اقتدار سیاسی و معنوی را به شکل هم‌زمان در اختیار دارد. شورش‌های متعدد و گستردۀ نهضت بابیه در قرن نوزدهم، باعث به راه افتادن موج «تشیع قجری» در واکنش به آن در عهد ناصری می‌گردد. سلطنت، بار دیگر به این جماعت احساس نیاز می‌کند و آخوند با دربار و دولتمردان جوش می‌خورد. در اثر این هم جوشی منحوس قجری، آخوند، به ثروت و موقوفات دست می‌یابد، با بازار پیوند می‌خورد، رابطۀ تنگاتنگی با استعمار انگلیس پیدا می‌کند و گاردهای ضربت اراذل و اوباش و لمپن‌ها را به جولان در می‌آورد. اینک آنچه «روحانیت» نامیده می شود با القاب متعدد و مطنطن به عنوان یک رکن اصلی قدرت شئونات بخش بزرگی از جامعه و سر رشتۀ افکار و احساسات تودۀ مردم را تحت کنترل گرفته است. (همان، ۲۹) پس از به راه افتادن موج تشیع قجری، آخوندها در جایگاهی بسیار پر نفوذتر از دوران صفویه، دم و دستگاه ایدئولوژیک دولت را شکل می‌دهند و مستقیما و بمثابه یک «نهاد» در صفوف ضد-خلق قرار می‌گیرند. اینجاست که دو رکن مکمل «شیخ-شاه» به عنوان عصارۀ استبداد دیرین ایرانی و مجتمع بوروکراتیک نظامی-روحانی آن، خود را مطابق نیازهای روز بازسازی می‌کند و طبق این شرایط، دو رکن مکمل دیگر یعنی «ارتجاع-استعمار» را در جنب خود ایجاد می‌نماید. 

نخستین نسل کمونیست‌های ایران در شرایطی با پدیدۀ «مذهب» در جامعه مواجه می‌شدند که موج «تشیع قجری» کاملا تازه‌نفس و در اوج بود و این، کار را بر انقلابیون در مواجهه با این دستگاه بسیار دشوار می‌ساخت. معضل اخص کمونیست‌ها در این مواجهه این بود که روحانیت، «توده‌ها» و ذهن و احساس‌شان را به گروگان گرفته بود و برای انقلابیون دسترسی به توده‌ها، آگاه‌سازی، آموزش و بسیج آنان و در نهایت دگرگون‌ساختن اساسی شرایط زیست و بهروزی‌شان اولویت نخست ایدئولوژیک و استراتژیک به شمار می‌آمد. صرف‌نظر از نفوذ و توطئه روحانیت، حاکمیت جهان‌بینی مذهبی بر افکار، ارزش‌ها و زندگی روزمرۀ توده‌ها امری نیست که نیاز به استدلال داشته باشد. ا.ر.پولونسکایا و ا.د.لیتمان گزارش مختصر اما روشنگری از «نفوذ دین بر ملل شرق» ارائه داده‌اند. (پولونسکایا و لیتمان، ۱۳۵۹: ۵۹-۳۳). صرف‌نظر از این که نفوذ و سیطرۀ گستردۀ دین بر اندیشۀ گسترده‌ترین اقشار توده‌ها در مراحل و مقاطعی خاص، ویژگی مشترک جوامع بشری است اما در ملل مورد هجوم استعمار بسته به شرایط و ویژگی‌های خاص، این نفوذ، تداوم می‌یابد و گسترش و پیچیدگی بیشتری پیدا می‌کند. چنان‌که غیر از حضور قدرتمند دم و دستگاه ارتجاعی روحانیت و اعتراضات فئودالی به استعمار، بسیاری از نهضت‌ها و جنبش‌های بورژوایی و خرده‌بورژوایی و حتی انقلابی و صادقانۀ ضد استعماری و بعدا ضد امپریالیستی به ویژه در مراحل نخستین رنگ و بو، بیان و باورهایی کاملا مذهبی دارند. در چنین فضایی است که «فاشیعیسم» بر خلاف تجربۀ فاشیسم اروپایی امکان می‌یابد خود را به عنوان نیرویی ضد-امپریالیست عرضه کند و بدون برانگیختن توجه و حساسیت و حتی با جلب همدلی‌های آشکار و پنهان، گام به گام پیشروی نماید. قشر باریک روشنفکران لیبرال-ناسیونالیست صدر مشروطه که در عین حال پیوندهای عقیدتی-فرهنگی و بعضا سازمانی جدی با استعمارگران داشتند، بر طبق دستگاه فکری-سیاسی خود فاقد چنین دغدغه‌ای بودند و می‌توانستند وجوه گوناگون پدیدۀ پیچیده و ذو ابعاد «دین» از باورها و مناسک تا نهاد و نهضت و … را در هم بپیچند و مستقیما از «هدم عقاید دینیه» سخن به میان آورند. از نظر آنان نیز مانند خود آخوندها، توده‌ها، «عوام کالانعام» و بالفطره و بالذات بردگان و سربازان ملاها محسوب می‌شدند و لذا چنان‌که بعدها نویسنده‌ای چون صادق هدایت نیز در فضاهای داستانی خویش به تصویر می‌کشد، شایستۀ تحقیر و تمسخر به شمار می‌آمدند. طبعا چنین رویکردی به جهات گوناگون نمی‌توانست مورد پذیرش انقلابیون و به ویژه کمونیست‌ها باشد. آن‌ها برای در هم شکستن سد آخوندها و دستیابی به توده‌ها، رویکردی دوگانه را در پیش گرفتند. آن‌ها می‌دانستند که مردم، «بلافرق هر مذهب و ملت»، می بایست «تحت مساوات و عدالت باشند…اما به این درجۀ اعلی فورا نمی‌توان عروج کرد چون که ملت مقدسه ما حالیه در وادی جهالت زبون شده و به نادانی گرفتارند و خیر خود را از شر تمیز نمی‌دهند. لذا باید این مطلب را متدرجا اظهار کرد…». پس طبق این رویکرد دوگانه آن‌ها از یک سو خود را «مجاهد»، «مدافعین حقیقی اسلام»، «مردان راه خدا» و «مسلمان واقعی» نامیدند، از تطبیق موازین تشکیلاتی با «قوانین قرآن» و «نیکروی و ترقی» با «شرف و قدس مذهب» سخن به میان آوردند و از سویی دیگر با هُشیاری و بدبینی تمام‌عیار و برخاسته از تحلیل‌های تاریخی، نهاد آخوندیسم را تحت نظارت و کنترل گرفتند و هر جا و هر گونه توانستند از زیاده‌خواهی آنان جلوگیری به عمل آوردند. (اتابکی، ۱۳۸۲: ۱۳۵-۹۷ و ۴۵-۴۱۱) مانورهای تاکتیکی در مورد وجود «دو جناح» در روحانیت، از هشیاری آنان نسبت به کلیت دستگاه آخوندیسم نکاست و لذا نه تنها شیخ فضل‌الله نوری مجتهد مرتجع را در تهران به دار کشیدند بلکه آنجا که سید عبدالله بهبهانیِ به ظاهر «مشروطه‌خواه» هم به دلالی از جانب استعمارگران و مستبدین و اعمال نفوذ بر دولت مشروطه نکاست، با تصمیم و اقدامی متهورانه، او را نیز از پیش پای حرکت برداشتند. با وجود تمام این تلاش‌ها و کوشش‌های صادقانه با هدف پیوند با توده‌ها، از آنجا که کلیت این تکاپوها همچنان «از بیرون» تلقی می‌شد و «درون‌زا» نبود، از جانب دشمنان انگ «ریاکاری» و «دو دوزه‌بازی» می‌خورد و به شکل تمام و کمال و آنچنان که باید، به مقصود نائل نمی‌آمد. با وجود این کمونیست‌های نسل نخست با دقت و حساسیت تلاش می‌کردند به آموزۀ لنین عمل کنند و از اختلاط مواضع ضد ارتجاعی خود با مذهب‌ستیزی غیر مسئولانه روشنفکران بورژوایی مرز و حد فاصل دقیقی بکشند. (مارکس، انگلس، لنین، بی‌تا: ۳۵-‍۱۷)

نسل بعدی چپ ایران با محوریت حزب توده، با توجه به رفرمیسم و اپورتونیسم قدرتمند حاکم بر آن، رویکرد دو گانۀ کمونیست‌های صدر مشروطه و در راس آنان شهید حیدر عمواوغلی را مطابق با صفت و ماهیت خود دگرگون ساختند: آن‌ها از یک طرف به اذعان به تطبیق تعالیم خود با آموزه‌های اسلام ادامه دادند اما از سوی دیگر و کاملا بر عکسِ کمونیست‌های صدر، راه سازش کامل و آشتی‌جویی فرصت‌طلبانه با کلیت دم و دستگاه آخوندی را از همان دهۀ ۱۳۲۰ در پیش گرفتند. هنگامی که آیت‌الله قمی، مجتهد بسیار مرتجع با هدف مقابله با موج ترقی‌خواهی و با دعوت دربار و انگلیس از عتبات به ایران آمد، حزب توده در خیر مقدم به او سنگ تمام گذاشت و به تعبیر احمد کسروی «مانند فاتح استالینگراد» از او استقبال به عمل آورد. حزب در قضیه قتل بی‌رحمانه خود کسروی کاملا سکوت کرد و در تمام موارد نهایت مماشات را با آخوندها به عمل آورد. امتداد منطقی همین رویکرد بود که به خیانت تمام‌عیار و فضاحت‌بار سیاست‌های حزب در سال‌های ۶۱-۱۳۵۷ و پس از آن انجامید.

اپورتونیسم آشکار و بی‌افسار حزب توده، بیش از هر چیز به وجود دو خلاء بزرگ و جدی در ترکیب نیروهای سیاسی و اجتماعی ایران اشاره داشت: فقدان یک جریان کمونیستِ واقعا انقلابی و نیز نیرویی که در عین باور اصولی و جوشیده «از درون» به مذهب در عین حال به تمام معنا رادیکال و انقلابی باشد یعنی هم با ارتجاع سر ستیز داشته باشد و هم سلطنت و استعمارگران را مورد هجوم قرار دهد و قادر باشد بخش بسیار مهم و بسیار بزرگ و باورمند به مذهبِ جامعه را در مسیر انقلاب بسیج کند. بودند «تک‌چهره»هایی از بین رده‌های پایینی روحانیت که جدا از تعلقات صنفی خویش و گاه تماما در تقابل آن در کنار مردم قرار می‌گرفتند اما در اینجا سخن از یک نیروی سیاسی-اجتماعی، یک دستگاه فکری منسجم و یک سازمان انقلابی در میان بود. تاسیس دانشگاه تهران در سال ۱۳۱۳ و به صحنه‌آمدن چهره‌ها و محافل دانشگاهی مذهبی که به دنبال آشتی دادن مذهب و علم بودند، در زمان خود اندک امیدی برانگیخت اما به زودی معلوم شد که این گرایش که بعدا به «نوگرایی دینی» معروف شد، در عرصه‌های ایدئولوژی و سیاست، قدم‌های لرزان خود را با آخوندها و ارتجاع و البته در قفای آنان بر می‌دارد و قادر به گستت قطعی از ارتجاع نیست.

دهۀ ۱۳۴۰، با آغاز پر ماجرا و طوفانی‌اش رحمی برای تولد هر دو نیرو شد: همان‌گونه که در این دهه گروه‌های تشکیل دهندۀ سازمان چریک‌های فدایی خلق در مرز‌گذاری قاطعانه با حزب توده و مرام و مشی و منش‌اش قدم به عرصه نهادند، در اردوی نیروهای مذهبی نیز نیرویی شگفت‌انگیز با پایمردی جوانی تبریزی پای به میدان می‌گذاشت که مقدر بود رنگ و سرنوشت دیگری برای تاریخ ایران رقم بزند. محمد حنیف‌نژاد با اعلام این تز بنیادین و بنیان‌گذار که «مرز بین حق و باطل نه از بین باخدا و بی‌خدا که از بین استثمارگر و استثمارشونده می‌گذرد»، انقلابی را در اندیشه و عمل دینی به راه انداخت که هنوز دامنۀ تاثیرات و تبعات آن به شکل کامل قابل محاسبه و تحلیل نیست. نقطۀ عزیمت و مسالۀ اصلی حنیف‌ شهید، «حل مسائل انسان به ویژه انسان معاصر و مردم استثمارشدۀ ایران» بود و معتقد بود «هر نظری که انسان را در راه تکامل هدایت کند، و هر مکتبی که انسان‌های زجرکشیده را آزاد سازد، تکامل‌دهنده است و باید از دستاوردهای انقلابی‌شان استفاده کرد». حنیف‌نژاد و یارانش، گسست قاطعانه و در سه جبهه را به وجوه هویتی اصلی سازمان مجاهدین خلق تبدیل کردند: از لحاظ ایدئولوژیک با «اسلام استثماری» و «مرزبندی صوری باخدا و بی‌خدا»، از لحاظ سیاسی با مبارزۀ رفرمیستی و قانونی و از نظر تشکیلاتی با مبارزۀ تفننی و آماتور. هم‌زادی این دو نیرو در دو جبهۀ نیروهای کمونیست و  مذهبی، «آن»ی استثنایی را در تاریخ ایران رقم زد که پیشتر از آن و تا کنون در هیچ کشور اسلامی و غیر اسلامی سابقه نداشته است. در اردوی دیگر، بنیان‌گذاران و نظریه‌پردازان سازمان چریک‌های فدایی خلق با تیزبینی و درایت، قدر و قیمت این تقارن و هم‌گرایی تاریخی و دوران‌ساز را دریافته و از آن استقبال کردند. بنیان‌گذار شهید بیژن جزنی با وجود این که برخی دیدگاه‌های قابل تامل در مورد مذهب و نیروهای مذهبی داشت، همگرایی استراتژیک دو جریان را یک «دستاورد تاریخی» بزرگ ارزیابی می‌کرد. بنیان‌گذار شهید، رفیق کبیر مسعود احمدزاده هم در اثر مشهور خویش یعنی «مبارزه مسلحانه؛ هم استراتژی و هم تاکتیک» تاکید می‌کند که امروز پایۀ وحدت و همگرایی در عرصۀ استراتژی و مبارزۀ قهرمانانه است و نه در عرصۀ ایدئولوژی و باور به کمونیسم و رسالت تاریخی طبقۀ کارگر.

این پیوند استراتژیک منجر به خلق بزرگ‌ترین و ارزشمندترین سرمایه‌های تاریخی انقلابیون ایران در نیمۀ نخست دهۀ ۱۳۵۰ و شکل‌گیری «جنبش نوین انقلابی ایران» با دو بال شد. واقعۀ دردناک ۳۰ فروردین ۱۳۵۴، مظهری تمام‌عیار و باشکوه و چکیده‌ای گویا از این دورۀ پُر دستاورد تاریخی است. امروز رسالت اصلی و تاریخی جنبش نوین انقلابی ایران یعنی مقابله تمام‌عیار با «شیخ و شاه» و «ارتجاع و استعمار» با بسیج گسترده‌ترین اقشار و طبقات خلقی جامعه هم‌چنان و با شدت و حدتی صد چندان به قوت خود باقی است. خونِ در هم آمیختۀ شهیدان ۳۰ فروردین هم‌چنان فراخوانی است که پژواک آن در دالان‌های زمان پژواک‌ می‌یابد و چشم‌اندازی روشن را به همگان نشان می‌دهد.

 منابع:

  • اتابکی، تورج، مشروطۀ ایرانی، تهران، نشر اختران، ۱۳۸۲
  • پولونسکایا، ا.ر و لیتمان، ا.د، نفوذ دین بر اندیشۀ ملل شرق، نشریۀ اندیشه، ش۴، فروردین ۱۳۵۹
  • مارکس، انگلس، لنین، مناسبات طبقات و احزاب با مذهب و کلیسا، بی‌جا، بی‌تا
  • هابسبام، اریک، عصر امپراتوری، ترجمۀ ناهید فروغان، نشر اختران، ۱۳۸۲

Comments & Reviews

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*