0
Posted in هرس
ژانویه 2, 2021

«افغان‌ستیزی»، پدیده‌ای روزمره در ایران است که هر از گاهی به خاطر موارد شنیع آن به رسانه‌ها راه پیدا می‌کند. مروری بر بازخوردهای عمومی و اجتماعی این اخبار در بین کاربران عادی فضای مجازی، عمق و گسترۀ دهشتناک تمایلات فاشیستی در «افکار عمومی» جامعۀ ایران را به نمایش می‌گذرد؛ تصورات و تمایلاتی که برای اولین بار در صدر مشروطه و با تقلید جاهلانه از اروپا در آثاری «باستان‌گرایانه» مانند «سه مکتوب» فتح‌علی آخوندزاده راه یافت، توسط فاشیست‌های ایرانی ساکن آلمان و نشریه «کاوه» پرورده شد و در دوران پهلوی‌ها مانند سَمّی کُشنده از طریق شریان‌های نظام آموزشی به کل کشور راه یافت. این افکار ابتدا در  محصلان و دانش‌آموزان و دانشجویان رواج پیدا کرد و پس از آن به تدریج  به مفروضات فکری عامۀ ایرانیان نَشت پیدا کرد و با گذشت چند دهه جایگاهی ثابت و پایدار را به خود اختصاص داد. در دورۀ حاکمیت رژیم اسلامی، فاشیسم پهلوی‌گرا توانسته است به تدریج و از کانال مخالفت با وضع موجود و دامن‌زدن به نوستالژی رژیم سلطنتی، بار دیگر بر زمینۀ قدیمی احیاء شود و بخش‌های وسیعی از جامعه را تحت تاثیر خود قرار دهد. اما «افعان‌ستیزی» دقیقا آن لحظه و گلوگاهی در این ایدئولوژی است که اجازه می‌دهد محتوای وحشتناک آن را در زیر پوست خوش خط و خال و «فاضلانه» و «ادبی-هنری» آن تشخیص دهیم.

فاشیسم پهلویستی مانند تمام اعضای خانوادۀ گرایش‌های ناسیونالیستی در کشورهای استعمار-زَده بر بستر یک «احساس حقارت» طبیعی و قابل فهم شکل گرفت؛ احساس حقارتی که برخاسته از اوضاع فلاکت‌بارِ ناشی از سلطه و تاراج و تحقیر استعمارگران بود. این احساس، در اکثر موارد مشابه بین‌المللی، به نیروی محرکه و منشاء شکل‌گیری ناسیونالیسم‌های ضد-استعماری تبدیل شد و «مکانیسم جبران» (compensation) را در اشکال مختلف به کار انداخت. این «احساس حقارت» در ایران، تحت تاثیر دو عامل اساسی، چرخش متفاوتی یافت و در ناخودآگاه گروهی از «نخبگان» ایرانی به شکل «عقدۀ حقارت» (inferiority complex) تثبیت شد: نخست، شیعه‌سازی اجباری و ضعف و انزوای پسا-صفوی تحمیل‌شده بر منطقه‌ای که در دوران پهلوی «ایران» نام گرفت و دوم، شکل‌گیری تئوری‌ها و گرایش‌های «آریا-گرایی» در اروپای قرن نوزدهم که در آسیای جنوبی و غربی به دنبال «آریایی‌های اصیل و دست‌نخورده» و «گذشتۀ باستانی باشکوه»شان می‌گشتند. این گروه از منورالفکران وطنی بخت آن را یافتند که ایدئولوژی مطلوب خود را به ایدئولوژی حکومتی در دوران رضا شاه تبدیل کنند و از طریق نظام آموزش/تبلیغات این عقده را در ابعاد عمومی و در ذهن و زبان عامۀ ایرانیان جا بیاندازند. اما در این‌جا منظور دقیق از «عقدۀ حقارت» چیست؟ آلفرد آدلر، مطرح‌ترین چهرۀ روان‌شناسی در این عرصه، توضیح می‌دهد که در احساس حقارت، شخص را می‌توان به سهولت به طرف پیشرفت‌ها و پیروزی‌ها راهنمایی کرد ولی وقتی احساس حقارت به عقده حقارت تبدیل شد، امکان هدایت و بهره‌برداری از آن از بین می‌رود. کسی که دچار عقده حقارت است، هرگز موفق نمی‌شود و حتی با رسیدن به هدف‌هایش نمی‌تواند بر احساس ناتوانی و بی‌کفایتی خود مسلط شود.

وقتی احساس حقارت تبدیل به عقده شد، علاوه بر این‌که امکان اصلاح و تبدیل آن به یک قدرت سازنده مشکل خواهد بود، به قدرت مخربی نیز تبدیل خواهد شد که احتمال دارد شخص را به طرف جنایت و خیانت و خودکشی سوق دهد. ژان پیاژه به این باور بود که اشخاصی که از عقده حقارت رنج می‌برند، ممکن است کوشش کنند جنبه‌هایی را که موجب ایجاد احساس حقارت در آنها می‌شود، از دیگران پنهان دارند و این احساس را از ذهن خود محو کنند و اصولا سعی داشته باشند وانمود کنند که بالاتر از هر کس دیگر قرار دارند و بسیار متکی به خود و متعهد به نفس می‌باشند اما از آنجا که واقعا و باطناً به خودشان اعتماد ندارند، در این تظاهر مبالغه می‌کنند. معمولا برای شخصی که دچار عقده حقارت است، دنیا جای ستیز و دشمنی است. حال اگر این «قدرت مخرب» مورد اشاره بخواهد در جایگاه «قدرت موسس» یک سامان سیاسی قرار گیرد، آن‌گاه تبعات مساله بسیار دهشتناک خواهد شد. به همین خاطر «عقدۀ حقارت» را می‌توان هستۀ سخت و مرکزی انواع فاشیسم دانست که با استقرار در ناخودآگاه فردی و اجتماعی، بر مبنای دو مکانیز درونی و بیرونی عمل می‌کند: «پوکی» و «پرخاش» و یا به عبارت دیگر، احساس پوچی/پوکی و حقارت درونی، دچار شدن به عدم تعادل ذهنی و عقلانی و سپاردن عنان تصمیم‌گیری به دست توسن وحشی پرخاش. در مرحلۀ بعد، «دِگَر-سازی» به منظور «دِگَر-ستیزی» و خلق تضادهای مجعول است که پروژۀ فاشیسم را به کمال منطقی خود می‌رساند. برحسب این که سیبل و هدف این پرخاشگری چه کسی باشد، می‌توان انواع «سادیستی» و «مازوخیستی» را در فاشیسم تشخیص داد.

در نوع مازوخیستی، که فاشیسم باستان‌گرایانه پهلویستی، هم از همین نوع است، فرد یا گروه در مقابل  دلایل اصلی حقارت خود در دنیای خارج، انفعالی همراه با شیفتگی از خود نشان می‌دهد و پرخاش را متوجه درون می‌کند. حال بگذارید مساله را در مورد فاشیسم باستان‌گرایانه پهلویستی توضیح دهیم. این دیدگاه، معرف یک شکل افراطی ناسیونالیسم نژادی-زبانی تمام عیار است:

الف) عامل «نژاد»ی یا همان «نژاد آریایی» مندرج در افسانه‌ها و اباطیل قرن نوزدهمی اروپا؛ امروز روشنفکران این گرایش در هراس از متهم‌شدن به «راسیسم» و نژادپرستی، به گرایش‌های نژادی خود، شکل و بیانی «فرهنگی» داده‌اند و آن را در لفاقه بیان می‌کنند. هر کجا که صحبت از «فرهنگ ایرانی فراتر از مرزهای کنونی ایران»، «هرات تا فرات»، «حوزۀ تمدنی ایران»، «کوروش و امپراتوری او»، «ایرانشهر» و … در میان باشد، با یک راسیسم پیچیده‌شده در لفافۀ «فرهنگ» سر و کار داریم. جالب توجه و البته مایۀ تاسف است که شکل عامیانۀ فاشیسم پهلویستی، بی‌خبر از اطوارها و مصلحت‌سنجی‌های روشنفکری و به سیاق «دوران طلایی رضا و محمد رضا»، به شکل کامل به همان نژادپرستی عریان وفادار مانده است. در تاریخ ۱۸ مهر ۱۳۸۳ و در جریان دیدار دو تیم ملی ایران و آلمان در ورزشگاه آزادی، تماشاگران به پا خاستند و به نشانۀ همبستگی با «پسرعموهای آریایی» خود همگی با هم «سلام نازی» به شیوۀ «هایل هیتلر» دادند. چشمان بازیکنان آلمانی که این اراجیف را به عنوان جنایت‌کاری عریان می‌شناختند، از این واقعه گرد شده بود. آن‌ها نمی‌دانستند که «عموزاده»های آریایی بعد از نیم قرن کمکان و «با افتخار» پرچم نازیسم و باورهای پوسیدۀ آن را برافراشته داشته‌اند!

ب) عامل زبان «دَری» که به غلط و با انگیزه‌های سیاسی توسط ادبای ایرانی، «فارسی» و یا «فارسی» دری نام گرفته است و ادامۀ منطقی و خَلَف برحق زبانی خوانده می‌شود که «فارسی باستان» نام‌گذاری شده است! در محدودۀ جغرافیایی‌ای که در حدود صد سال است که «ایران» نام گرفته است، اکثریت همواره با زبان‌های غیر دَری و از آن جمله شاخه‌های گوناگون زبان‌هایی بوده است که «پهلوی» نام گرفته‌اند. زبان دَری، که امروزه «فارسی» خوانده می‌شود، از نظر تکلم در بین عامه مردم، محدود به خراسان و بخش‌هایی از کرمان و سیستان بوده است. در خارج از این محدوده و حتی در سمنان، بخش‌های بزرگی از اصفهان کنونی، سراسر استان فارس، ری و …، عامۀ مردم به زبان‌های غیر دری تکلم می‌کردند. زبان دری در مقطعی از تاریخ پس از ورود اسلام و به دلایل سیاسی بر رقیب خود یعنی زبان طبری چیره گشت و به عنوان زبان دربار و دیوان حکومت‌های محلی شرق ایران تثبیت شد و توانست به لسان اقلیت باسواد مناطق گوناگون راه یابد. زبان دری یا همان «فارسی» که عمیقا و به شکلی زیبا آمیخته با عربی است، تنها پدیدۀ واقعی است که فاشیسم پهلویستی است می‌تواند اباطیلی در مورد آن دست و پا کند و خارج از این حیطه چیزی جز افسانه و قصه برای ارائه ندارد. گرفتاری بی‌پایان فاشیسم پهلویستی در آنجا قابل رویت است که با تاکید پر-رنگ روی زبان فارسی هم، بخش بزرگی از جامعۀ ایران، اگر نگوییم اکثریت آن، را از دست می‌دهد.

بر مبنای این دو مولفۀ بنیادین، فاشیسم پهلویستی احساسی مرکب از شیدایی، انفعال و حقارت در مقابل علل اصلی فلاکت خاورمیانه در چند سدل اخیر یعنی استعمار بروز می‌دهد تا حدی که ویژگی «ملی‌گریانۀ» آن در پرتو این رابطه خود کم بینانه اش با استعمارگران، کم‌رنگ و عجیب به نظر می‌رسد. شاید هیچ جمله و نقل قولی نتواند بهتر از یک گفتۀ محمدرضا پهلوی خطاب به     ژرفا و محتوای این «عقدۀ حقارت» و بروز مازوخیستی آن را نشان دهد. او که خودش را رسما و از طریق مصوبۀ مجلس، «آریا مهر» یعنی «خورشید تابندۀ نژاد آریایی» نامیده بود، در سال ۱۹۷۳ اعلان کرد: « بلی ما شرقی، اما مقدم بر آن آریایی‌ایم. این خاورمیانه یعنی چی؟ جایی که هیچ معرفتی ندارد! اما آسیا حرف دیگریست. ما قدرت آسیایی-آریایی هستی…». او در یک نشست محرمانه با انتونی پییرسن سفیر وقت بریتانیا در تهران به وی گفت که ایرانی ها «آریایی نژاد» و بنابر این از هر لحاظ عضو خانواده اروپایی‌اند. این صرف تصادف جغرافیایی بوده که ایران به جای بودن در میان ملل اروپاییِ هم‌خانودۀ خود در خاور میانه واقع گشته است…».

پرخاش ناشی از وقوف بر این «تصادف تاریخی» که ایران را به جای واقع‌شدن در جوار «پسر عموهای آریایی»اش، به «خاورمیانۀ» لعنت‌زده و در جوار «ملل وحشی و بی‌تمدن» رانده بود، در سه سطح و سه مرحله، سه دسته هدف را نشانه گرفت:

اول) در نسل اول تئوری‌های روشنفکرانۀ فاشیستی-پهلویستی، «ترک» و «تازی»(اعراب) علنا به عنوان دو مصداق اصلی «انیران» (ایران‌ستیزان/ دشمنان ایران) معرفی می‌شدند. «گناه کبیرۀ» این دو گروه قومی این بود که دو ستون اصلی فاشیسم پهلویستی یعنی نژاد/زبان را نشانه گرفته‌اند و طبق تصورات ذهنی پهلویست‌ها، «خلوص نژادی/زبانی ایرانیان» را «مخدوش و لکه‌دار» ساخته‌اند. با توجه به این واقعیت که کشور «ایران» نه تنها از سه جانب پیرامونی خود با ترک‌ها و اعراب هم‌جوار است بلکه در درون خود، جمعیت‌های بزرگی از این دو خلق (احتمالا اکثریت جمعیتی کشور از نظر قومی) را در بر گرفته است، می‌توان تبعات هولناک چنین تئوری‌بافی‌هایی را تصور کرد. راهکار استراتژیست‌های پهلویست اولیه، گماردن «اقوام آریایی» بر سر ترک‌ها و تازی‌ها به منظور سرکوب و محدود نگاه‌داشتن‌شان بود؛ بدین ترتیب بود که کردها مسئول محاصرۀ ترک‌ها و لرها پیاده‌نظام عرب‌ستیزی شدند. تنها با نهضت حق‌طلبانه و روشنگرانۀ پیشوای شهید قاضی محمد بود که ملی‌گرایی کرد توانست این عرصه را از محل جولان افکار ارتجاعی و فاشیستی به پایگاه ترقی‌خواهی تبدیل کند. هر چند با پیدایش گرایش‌های جدید در ملی‌گرایی و به طور مشخص اوجالان و «پ.ک.ک»، اوضاع در این زمینه بار دیگر به نفع دسیسه‌های پهلویستی و این بار در خدمت رژیم اسلامی تغییر کرد. اما در خوزستان و در یک قرن اخیر، مولفه‌های اصلی وضعیت تقریبا دست‌نخورده مانده‌اند. 

دوم) با نَشت تئوری‌های فاشیستی-پهلویستی به درون لایه‌های مختلف اجتماعی از طریق نظام آموزشی/ دستگاه‌های تبلیغاتی، چرخشی عامیانه-اجتماعی در آن‌ها و به ابتکار اقشار متاثر از فاشیسم شکل گرفت؛ روند عملی استدلال بدین شکل بود: اگر ترک و عرب باعث شده‌اند که «ایران» از «تاریخ باشکوه باستانی» و سیمای «اروپایی-آریایی» جذاب و دلربای خود دور بماند، چرا نتوانیم با تداوم و تعمیق این قضاوت و منطق مازوخیستی، این حُکم را به کُردها، لَرها، «رشتی»ها، بلوچ‌ها و … تعمیم بدهیم که با «مهاجرت» خود به «مراکز شهری»، باعث رواج «بی‌فرهنگی»، «ناهنجاری»ها و «بزه‌کاری»ها و از ریخت افتادن ظاهر آن شده‌اند؟ در جریان این چرخش، ایدئولوژی فاشیستی-پهلویستی مطابق خطوط «استعمار داخلی» و شرایط انکشاف و گسترش روزافزون مناسبات سرمایه‌داری و بلایای ناشی از آن بازسازی می‌شود و با «خلق» «دیگر»های «درونی» پرشمار، ابعاد جدید و گسترده‌ای می‌یابد: اینجا، نقطۀ آغاز پدیدۀ «دهاتی‌ستیزی»، «شهرستانی‌ستیزی»، «لهجه‌ستیزی» و در کل «مهاجرستیزی» است که بین «ساکنان اصیل، قدیمی و ریشه‌دار» هر «شهر» و «تازه‌وارد»ها و «مهاجرین» فاصله ایجاد می‌کند و تمام مشکلات و ناهنجاری‌ها را متوجه گروه دوم می‌سازد. این ایدئولوژی، از پایتخت شروع می‌شود و پس سر ریز کردن به کلان‌شهرها، به شهرهای کوچک‌تر هم راه پیدا می‌کند. در این نگاه، ورود «مهاجرین» نگون‌بخت و وجود «حاشیه»ها، از حیث لکه‌دار کردن «خلوص» نژادی-زبانی هر شهر، هم‌ردیف  و معادل هجوم «اعراب» و «مغول»ها تلقی می‌شود. 

ج) اگر ترک‌ها، اعراب، «دهاتی»ها، «شهرستانی»ها، «لهجه‌دار»ها، مهاجرین، «حاشیه‌نشین»ها و … می‌توانند با ارجاع به «شناسنامه» و «هویت اداری»ایرانی خود سپر محافظ و حاشیۀ امنی برای خود دست و پا کنند، افغان‌ها از تمام این‌ها بی‌بهره‌اند و به عنوان قربانی تمام‌عیاری تلقی می‌شوند که قادر است به هدف اصلی تمامی «پرخاش» رها شده از «عقدۀ حقارت» ایرانیان تبدیل شود. در این نقطه است که فاشیسم آریایی دچار لکنت شده و با این لغزش خود، به بیننده اجازه می‌دهد که محتویات و تطورات درونی آن را مورد بررسی دقیق قرار دهد. افغان‌ها، طبق تئوری‌های موسس فاشیسم پهلویستی، بر روی کاغذ و بر اساس دو مولفۀ اصلی تشکیل دهندۀ «هویت ایرانی»، از اکثریت «ایرانیان»، «ایرانی»ترند؛ هم «آریایی» به حساب می‌آیند و هم از نظر زبانی، مهد و مرکز زبان دری یا همان «فارسی» کنونی به حساب می‌آیند. اما تمام این محاسبات پیش از «چرخش پوپولیستی» فاشیسم ایرانی است که در فاصلۀ «تئوری» و «واقعیت»، در خدمت هیرارشی فضایی/طبقاتی قرار گرفته و با شیفت از ترک‌ستیزی و عرب‌ستیزی به طرد و تحقیر تمام گروه‌های قومی و «حاشیه»ها، دومینوی دَوّار، سرسام‌آور و بی‌پایانی را از «دیگرسازی» و «دیگرستیزی» بر مبنای قومیت و محل سکونت در تمام سطوح جامعه به راه می‌اندازد و گرداب هولناکی از مازوخیسم و دشمن‌سازی درونی دائما در حال تشدید ایجاد می‌کند. این‌چنین است که ایرانی پناهنده در اروپا که انتظار دارد ماموران مهاجرت به خاطر «آریایی»بودنش او را از سایرین جدا کنند و امکانات ویژه‌ای برایش قائل باشند، در کوچه و خیابان‌های شهرش در ایران به دنبال «افغانی» می‌گردد تا تمام خشمش را بر سر او خالی کند.      

در بخش دوم این نوشته به ریشه‌های افغان‌ستیزی در گونۀ دوم فاشیسم یعنی نوع «سادیستی» آن و علائم بالینی فاشیعیسم خواهیم پرداخت.

Comments & Reviews

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*